{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

_قسمت اول_

_قسمت اول_
خب،من از اول شروع زندگیم یک شیطان نبودم، درواقع، یه بچه گربه بودم، یه بچه گربه با چشمای آبی که از نژاد تاکسیدو و نیمه پرشین بود و اسمش کیتی بود.
بعد از به دنیا آمدن آخرین عضو خانواده یعنی لاکی، مامانمون به طور مرموزی غیب شد و بابامون ترکمون کرد.
نسبتاً زندگی خوبی رو به عنوان یک گربه داشتم، داخل اون زندگیم یک برادر کوچیکتر داشتم، که موهاش سفید بود و یک کم لکه‌های قهوه‌ای داشت و یک چشمش سبز و دیگری قهوه‌ای بود و اسمش لاکی بود، داداش بزرگم خیلی خوشگل بود به عنوان یک پسر؛خب اون کامل پرشین نبود و مثلا آخر دم و دستاش، آروم خز‌هاش بلند می‌شد و این خیلی قشنگ بود و اسمش الکس بود
...البته زندگی خوبی داشتم...تا...یک روز...
«روز اون اتفاق»
لاکی:بیخیال من گشنمهههههه!...
الکس:من تازه آمدم اینجا چون یکی نمی‌تونه از دیوار بره بالا
لاکی:خب من پاهام کوتاه تره!...از ارتفاع می‌ترسم..
کیتی:اشکال ندارد!...حالا یقه همدیگر رو نگیرید، من میرم ببینیم چیزی پیدا می‌کنم بخوریم یا نه، باشه؟
الکس:تنهایی!؟
کیتی:اره تنها، بیخیال الکس من دیگه بزرگ شدم دیگه هم قد تو هستم!
الکس:باشه باشه...فقط چون داری لجبازی می‌کنی بدون غذا برگردی می‌کشمت!
کیتی:باشه😂
کیتی می‌ره دنبال غذا برگرده
_نیم ساعت بعد_
لاکی رفته بود دنبال کیتی و چون الکس خواب بود کسی بهش چیزی نگفت
(لاکی:کجاست خیلی طول کشیده نگران شدم..)
لاکی این ور خیابون بود و کیتی اون ور خیابون.
کیتی رسماً یک سوسیس قرمز و تازه رو دزدید بود و داشت از یک مکان دیگه می‌آمد خانه
لاکی سریع بدون این که نگاهی به خیابون کنه می‌خواد بیان پیش کیتی و خیلی سریع می‌دود
لاکی:کیتی!!
یک ماشین داشت رد می‌شد و...بوم.... الان شاید با خودتون بگید که لاکی مرد؟...نه نه..کیتی مرد
_همون لحظه_
کیتی برمی‌گرده و ماشین رو می‌بینه و غذا رو می‌زاره زمین و می‌دود سمت لاکی و لاکی رو پرت می‌کنه اون ور و...ماشین از روی کیتی رد میشه و کیتی
لاکی میاد بالا سر کیتی
لاکی:کیتی!کیتی بلند شو!کیتی!
کیتی نمی‌تونستم از شدت درد حرف بزنه ولی برای آخرین بار پنجه‌اش رو روی پنجه لاکی می‌زاره و آخرین صحنه‌ای که کیتی می‌بینه...اشک‌های برادر کوچیکش و سر و صدای مردم هست
و زندگی یک بچه گربه به همین سادگی تموم میشه...
و آخرین چیزی که کیتی از می‌شنوه این بود که یکی بهش می‌گفت«نگران نباش~...تو به این زودی تموم نمی‌شی...»
و چند دقیقه بعد از مرگ کیتی...یک نوزاد به دنیا میاد...یک نوزادی که از یک شیطان نفرین شده و باستانی با یک فرشته ی مرگ زیبا بود...
نوزادی که به دنیا میاد یک گربه بود که موهاش سفید بود و رگه‌هایی از موی آبی داخل موهاش بود و چشماش آبی بود و دوتا شاه خیلی کوچولو داشت.
روح کیتی وارد یک نوزاد شده بود....اون نه هر نوزادی...نوزادی از بعد کائناتی خودش.
مادر:نگاش کن چقدر نازههه~...وای خدایا مرسی!...سلام کوچولو~...من مامانتم...به این دنیا خوش آمدی!^^
پدر: دقیقاً به خودت رفته!
مادر:خب کوچولو...اسم تو نووا هستش...قشنگ و زیبا مثل خودت^^

_برای قسمت بعدی باید حمایت کنید تا گشادیم رو بزارم کنار اوکی...فعلا تا همین جا کافیه🌚🎀_
دیدگاه ها (۰)

ویدیو مشترک با یک زیبا

آرت تقدیمی برای یک عزیز

خبر موهم

آپدیت اوسی

خبر در مورد زندگینامه نووا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط