روز شد درحالیکه

روز شد درحالیکه
در اندیشه‌های من شناوری
دستانت را
که دور فنجان قهوه‌ات
حلقه کرده‌ایی
میان دستانم  تجسم میکنم
و همانطور که
به دوستداشتنت می اندیشم
در سیاهی ِ چشمانت مات میشوم
آنقدر که گویی
سالهاست رفته ام
و این
تندیس من است
نشسته روی نیمکت
پشت میز در کافهء انتظار ...
دیدگاه ها (۴)

عصر شد درحالیکه در اندیشه‌های من شناوری دستانت را که دور فنج...

جمعه ها دل یاد دلبر میکند...سلام اقاجان...!نمی دانم چه شد؟نم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط