Fake Taehyung | Part 14
Fake Taehyung | Part 14
ات با اخم به لیان نگاه کرد.
&: لیان... خیلی زود با آدما صمیمی نشو.
لیان شونه بالا انداخت.
لیان: چرا؟ مگه چیه؟ بامزهست.
جیمین با خنده گفت:
»: شنیدی تهیونگ؟ یکی بالاخره فهمید من جذابم.
تهیونگ پوزخندی زد.
_: خودت اینو باور داری؟
همه خندیدن، جز ات.
ات هنوز نگاهش روی تهیونگ مونده بود.
تهیونگ هم گاهی یواشکی به ات نگاه میکرد، اما هر بار که چشمشون به هم میافتاد، سریع نگاهشو میدزدید.
برای عوض شدن فضا، جیمین گفت:
»: خب... حالا که مهمون شدیم، چیزی برای خوردن پیدا میشه؟
لیان خندید.
لیان: اگه کمک کنی، آره.
جیمین هم آستیناشو بالا زد.
»: من آشپزی؟ فقط دعا کن خونه نسوزه!
...
چند دقیقه بعد، ات برای آوردن لیوانها به آشپزخونه رفت.
وقتی برگشت، متوجه شد تهیونگ تنها کنار پنجره ایستاده.
چند ثانیه سکوت بینشون حاکم شد.
تهیونگ آروم گفت:
_: انگار قسمت بود دوباره همدیگه رو ببینیم...
ات بدون اینکه مستقیم بهش نگاه کنه، جواب داد:
&: شاید... یا شاید فقط یه اتفاق ساده بود.
در همین لحظه، صدای شکستن چیزی از آشپزخونه اومد.
جیمین: وای! فقط یه بشقاب بود... قول میدم هنوز خونه سالمه!
همه با عجله به سمت آشپزخونه دویدن؛ اما هیچکس متوجه نشد که در طبقهی بالا، سایهی یک نفر برای چند ثانیه از پشت پنجره رد شد...
پایان پارت ۱۴..
ادامش برا بعدن...
ات با اخم به لیان نگاه کرد.
&: لیان... خیلی زود با آدما صمیمی نشو.
لیان شونه بالا انداخت.
لیان: چرا؟ مگه چیه؟ بامزهست.
جیمین با خنده گفت:
»: شنیدی تهیونگ؟ یکی بالاخره فهمید من جذابم.
تهیونگ پوزخندی زد.
_: خودت اینو باور داری؟
همه خندیدن، جز ات.
ات هنوز نگاهش روی تهیونگ مونده بود.
تهیونگ هم گاهی یواشکی به ات نگاه میکرد، اما هر بار که چشمشون به هم میافتاد، سریع نگاهشو میدزدید.
برای عوض شدن فضا، جیمین گفت:
»: خب... حالا که مهمون شدیم، چیزی برای خوردن پیدا میشه؟
لیان خندید.
لیان: اگه کمک کنی، آره.
جیمین هم آستیناشو بالا زد.
»: من آشپزی؟ فقط دعا کن خونه نسوزه!
...
چند دقیقه بعد، ات برای آوردن لیوانها به آشپزخونه رفت.
وقتی برگشت، متوجه شد تهیونگ تنها کنار پنجره ایستاده.
چند ثانیه سکوت بینشون حاکم شد.
تهیونگ آروم گفت:
_: انگار قسمت بود دوباره همدیگه رو ببینیم...
ات بدون اینکه مستقیم بهش نگاه کنه، جواب داد:
&: شاید... یا شاید فقط یه اتفاق ساده بود.
در همین لحظه، صدای شکستن چیزی از آشپزخونه اومد.
جیمین: وای! فقط یه بشقاب بود... قول میدم هنوز خونه سالمه!
همه با عجله به سمت آشپزخونه دویدن؛ اما هیچکس متوجه نشد که در طبقهی بالا، سایهی یک نفر برای چند ثانیه از پشت پنجره رد شد...
پایان پارت ۱۴..
ادامش برا بعدن...
- ۵۰۴
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط