پارت ۱۷ — شبی که راه بسته شد
پارت ۱۷ — شبی که راه بسته شد
چند روز از بسته شدن مسیرهای جنوبی گذشته بود.
روستا آرام به نظر میرسید، اما آن آرامش بیشتر شبیه سکوت قبل از یک اتفاق بود.
از عصر، چند نفر از مسافران گفته بودند که در جادهی شمالی هم آدمهای مشکوکی دیدهاند. مسئول روستا موضوع را جدی گرفت و از یونگی خواست چند سرباز را برای مراقبت در اطراف روستا نگه دارد.
آن شب، یورا زودتر از همیشه به خانه برگشت.
هوا سرد شده بود و باد شدیدی میوزید.
نیمههای شب، صدای زنگ اسبها و فریاد از بیرون بلند شد.
یورا با وحشت از خواب پرید.
سوآ هم از جا بلند شد.
«چی شده؟»
قبل از اینکه یورا جواب بده، صدای دویدن سربازها از کوچه شنیده شد.
بعد صدای برخورد فلزها.
روستا بههم ریخته بود.
راهزنها از دو طرف وارد شده بودند و مسیر خروجی روستا را بسته بودند. ظاهراً هدفشان کاروانی بود که همان شب قرار بود از آنجا عبور کند.
یونگی همراه سربازهایش خودش را به ورودی روستا رساند.
«همهی مردم رو از میدان دور کنید!»
یکی از سربازها گفت: «ارباب، تعدادشون بیشتر از چیزیه که فکر میکردیم.»
یونگی نگاهی به اطراف انداخت.
«پس اجازه نمیدیم به روستا برسن.»
درگیری شروع شد.
یورا از پنجره فقط سایههایی را میدید که در تاریکی جابهجا میشدند. صدای فریادها و دویدن مردم تمام روستا را پر کرده بود.
سوآ دستش را گرفت.
«نباید بریم بیرون.»
اما چند دقیقه بعد، یکی از سربازها خودش را به خانه رساند.
«باید کمکهای اولیه آماده کنید. چند نفر زخمی شدن.»
یورا بدون فکر شروع کرد به جمع کردن پارچه و آب.
وقتی به حیاط رسید، چند سرباز را دید که روی زمین نشسته بودند و بقیه سعی میکردند اوضاع را کنترل کنند.
اما یونگی آنجا نبود.
یورا با نگرانی پرسید: «ارباب مین کجاست؟»
سرباز به انتهای کوچه اشاره کرد.
«آخرین بار اونجا بود.»
یورا همراه چند نفر جلو رفت.
چند لحظه بعد، یونگی را دید.
به دیوار تکیه داده بود و سعی میکرد خودش را سرپا نگه دارد. لباسش از درگیری پاره شده بود و از ناحیهی پهلو آسیب دیده بود.
یورا فوراً به سمتش رفت.
«یونگی!»
یونگی سرش را بالا آورد.
با وجود خستگی، اولین چیزی که گفت این بود:
«تو اینجا چی کار میکنی؟ برگرد داخل.»
یورا با عصبانیت جواب داد:
«الان وقت این حرفا نیست.»
کنارش نشست و پارچهای را که همراهش آورده بود آماده کرد.
یونگی خواست خودش را کنار بکشد.
«لازم نیست.»
یورا نگاهش کرد.
«اگه قرار بود خودت از پسش بربیای، الان اینجا نبودی.»
یونگی چیزی نگفت.
برای اولین بار، مجبور شد اجازه بدهد کسی از او مراقبت کند.
و یورا هم نمیدانست این شب، قرار است چیزی را بین آن دو تغییر بدهد که دیگر به سادگی به حالت قبل برنمیگردد.
چند روز از بسته شدن مسیرهای جنوبی گذشته بود.
روستا آرام به نظر میرسید، اما آن آرامش بیشتر شبیه سکوت قبل از یک اتفاق بود.
از عصر، چند نفر از مسافران گفته بودند که در جادهی شمالی هم آدمهای مشکوکی دیدهاند. مسئول روستا موضوع را جدی گرفت و از یونگی خواست چند سرباز را برای مراقبت در اطراف روستا نگه دارد.
آن شب، یورا زودتر از همیشه به خانه برگشت.
هوا سرد شده بود و باد شدیدی میوزید.
نیمههای شب، صدای زنگ اسبها و فریاد از بیرون بلند شد.
یورا با وحشت از خواب پرید.
سوآ هم از جا بلند شد.
«چی شده؟»
قبل از اینکه یورا جواب بده، صدای دویدن سربازها از کوچه شنیده شد.
بعد صدای برخورد فلزها.
روستا بههم ریخته بود.
راهزنها از دو طرف وارد شده بودند و مسیر خروجی روستا را بسته بودند. ظاهراً هدفشان کاروانی بود که همان شب قرار بود از آنجا عبور کند.
یونگی همراه سربازهایش خودش را به ورودی روستا رساند.
«همهی مردم رو از میدان دور کنید!»
یکی از سربازها گفت: «ارباب، تعدادشون بیشتر از چیزیه که فکر میکردیم.»
یونگی نگاهی به اطراف انداخت.
«پس اجازه نمیدیم به روستا برسن.»
درگیری شروع شد.
یورا از پنجره فقط سایههایی را میدید که در تاریکی جابهجا میشدند. صدای فریادها و دویدن مردم تمام روستا را پر کرده بود.
سوآ دستش را گرفت.
«نباید بریم بیرون.»
اما چند دقیقه بعد، یکی از سربازها خودش را به خانه رساند.
«باید کمکهای اولیه آماده کنید. چند نفر زخمی شدن.»
یورا بدون فکر شروع کرد به جمع کردن پارچه و آب.
وقتی به حیاط رسید، چند سرباز را دید که روی زمین نشسته بودند و بقیه سعی میکردند اوضاع را کنترل کنند.
اما یونگی آنجا نبود.
یورا با نگرانی پرسید: «ارباب مین کجاست؟»
سرباز به انتهای کوچه اشاره کرد.
«آخرین بار اونجا بود.»
یورا همراه چند نفر جلو رفت.
چند لحظه بعد، یونگی را دید.
به دیوار تکیه داده بود و سعی میکرد خودش را سرپا نگه دارد. لباسش از درگیری پاره شده بود و از ناحیهی پهلو آسیب دیده بود.
یورا فوراً به سمتش رفت.
«یونگی!»
یونگی سرش را بالا آورد.
با وجود خستگی، اولین چیزی که گفت این بود:
«تو اینجا چی کار میکنی؟ برگرد داخل.»
یورا با عصبانیت جواب داد:
«الان وقت این حرفا نیست.»
کنارش نشست و پارچهای را که همراهش آورده بود آماده کرد.
یونگی خواست خودش را کنار بکشد.
«لازم نیست.»
یورا نگاهش کرد.
«اگه قرار بود خودت از پسش بربیای، الان اینجا نبودی.»
یونگی چیزی نگفت.
برای اولین بار، مجبور شد اجازه بدهد کسی از او مراقبت کند.
و یورا هم نمیدانست این شب، قرار است چیزی را بین آن دو تغییر بدهد که دیگر به سادگی به حالت قبل برنمیگردد.
- ۱۰۲
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط