You are everything I want….part three
#هینوجین
هیونجین نگاه هیزی به بدن لختت کرد
+واو از چیزی که انتظار داشتم خیلی زیبا تری…
و بعدش با قدم های آهسته ازت دور شد و نشست سر جای اولش…
+میدونی که هنوز بازی تموم نشده …
با چشماش اشاره کرد تا روی صندلی تا تو هم بشینی …
——————
دور چهارم
+من بردم خانم کوچولو…
-اییییش….
از سر کلافگی دستی به موهات کشیدی و از طرفی هم میدونستی نمیتونی مانع این کار بشی پس دستت رو به سمت سوتین ت بردی و پایین کشیدی….که کم کم سینه های سفید و خوش فرمت مشخص شد …. به وضوح میتونستی نگاه های سنگین و خمار مرد رو به روت حس کنی …از خجالت چشمات رو لب زدی …
-ادامه بدیم؟
+هر طور که مایلی
—————
لبخندی زدی
-بالاخره ….من بردم…
با لبخند تو لبخندی روی لباش شکل گرفت
+انقدر خوشحالی پرنسس؟
تقریبا داشت خجالتت کنار میرفت …با لحن غرورمندانه ای لب زدی
-زود باش آقای هوانگ …منتظر چی هستی ؟
+اگه انقدر منتظری نظرت چیه خودت درش بیاری…
اولش با تعجب نگاهش کردی اما بعد پوزخندی زدی و به سمتش رفتی…جلوش زانو زدی و دستت رو به سمت کمربند شلوارش بردی بازش کردی و بعد از پایین کشیدیش…بلند شدی و توی چشماش نگاه کردی …
تقریبا دو تاتون هیچی تنتون نبود …هیونجین کمرت رو گرفت بدنه های برهنه تون رو بهم چسبوند… تو میتونستی بدن داغش و عضو برامدش رو حس کنی …با لحن خماری لباش رو به گوشت چسبوند با نفس های داغش زمزمه کرد
+بیبی فکر نکنم بتونم صبر کنم ….تا اون صدای قشنگ رو زیرم حس کنم…
اینو گفت و لباش رو محکم رو روی لب هاش کوبید…
دستتو رو گرفت به سمت تخت گوشه ی اتاق انداختت…و خودش هم روت خیمه زد …
نمیدونستی اون مرداز سر هوس باهاش بود یا یه چیز دیگه ولی الان واقعا دلش میخواست اون مرد رو توی خودش حس کنه …
هینوجین شروع کرد به گذاشتن بوسه های خیس و کبود کردن ترقوه دخترکش…اروم اروم به سمت پایین رفت و شرت دختر رو از پاهای سفیدش پایین کشید و سرش رو بین پاهات برد و لیسی به نقطه حساست زد …که باعث از روی لذت ناله ی کوچیکی بکنی هیونجین به خاطر ناله ات پوزخندی زد دوباره سرش رو بین پاهات برد…اون خوب میدونست چجوری دختر رو به روش رو کنترلش رو بدست بگیره به اوجش ببره و کاری از سر لذت تمام پاهاش بلرزه….
هیونجین نگاه هیزی به بدن لختت کرد
+واو از چیزی که انتظار داشتم خیلی زیبا تری…
و بعدش با قدم های آهسته ازت دور شد و نشست سر جای اولش…
+میدونی که هنوز بازی تموم نشده …
با چشماش اشاره کرد تا روی صندلی تا تو هم بشینی …
——————
دور چهارم
+من بردم خانم کوچولو…
-اییییش….
از سر کلافگی دستی به موهات کشیدی و از طرفی هم میدونستی نمیتونی مانع این کار بشی پس دستت رو به سمت سوتین ت بردی و پایین کشیدی….که کم کم سینه های سفید و خوش فرمت مشخص شد …. به وضوح میتونستی نگاه های سنگین و خمار مرد رو به روت حس کنی …از خجالت چشمات رو لب زدی …
-ادامه بدیم؟
+هر طور که مایلی
—————
لبخندی زدی
-بالاخره ….من بردم…
با لبخند تو لبخندی روی لباش شکل گرفت
+انقدر خوشحالی پرنسس؟
تقریبا داشت خجالتت کنار میرفت …با لحن غرورمندانه ای لب زدی
-زود باش آقای هوانگ …منتظر چی هستی ؟
+اگه انقدر منتظری نظرت چیه خودت درش بیاری…
اولش با تعجب نگاهش کردی اما بعد پوزخندی زدی و به سمتش رفتی…جلوش زانو زدی و دستت رو به سمت کمربند شلوارش بردی بازش کردی و بعد از پایین کشیدیش…بلند شدی و توی چشماش نگاه کردی …
تقریبا دو تاتون هیچی تنتون نبود …هیونجین کمرت رو گرفت بدنه های برهنه تون رو بهم چسبوند… تو میتونستی بدن داغش و عضو برامدش رو حس کنی …با لحن خماری لباش رو به گوشت چسبوند با نفس های داغش زمزمه کرد
+بیبی فکر نکنم بتونم صبر کنم ….تا اون صدای قشنگ رو زیرم حس کنم…
اینو گفت و لباش رو محکم رو روی لب هاش کوبید…
دستتو رو گرفت به سمت تخت گوشه ی اتاق انداختت…و خودش هم روت خیمه زد …
نمیدونستی اون مرداز سر هوس باهاش بود یا یه چیز دیگه ولی الان واقعا دلش میخواست اون مرد رو توی خودش حس کنه …
هینوجین شروع کرد به گذاشتن بوسه های خیس و کبود کردن ترقوه دخترکش…اروم اروم به سمت پایین رفت و شرت دختر رو از پاهای سفیدش پایین کشید و سرش رو بین پاهات برد و لیسی به نقطه حساست زد …که باعث از روی لذت ناله ی کوچیکی بکنی هیونجین به خاطر ناله ات پوزخندی زد دوباره سرش رو بین پاهات برد…اون خوب میدونست چجوری دختر رو به روش رو کنترلش رو بدست بگیره به اوجش ببره و کاری از سر لذت تمام پاهاش بلرزه….
- ۷۴.۵k
- ۲۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط