مثل این که شش ماهه به دنیا آمده بود. حرف می زد با عجله، غ
مثل این که شش ماهه به دنیا آمده بود. حرف می زد با عجله، غذا می خورد با عجله، راه می رفت می خواست بدود و نماز می خواند به همین ترتیب، امام جماعت ما بود. اذان، اقامه را که می گفتند با عجلوابالصلوه دوم قامت بسته بود. قبل از این که تکبیر بگوید سرش را بر می گرداند رو به نمازگزاران می گفت:«من نماز تند می خوانم، بجنبید عقب نمانید. راه بیفتم رفته ام، پشت سرم را نگاه نمی کنم، بین راه نگه نمی دارم و تو راهی سوار نمی کنم».
- ۷۸۲
- ۱۲ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط