Deja vu
Deja vu
پارت ۲
*ویو هان*
موقع عکاسی یه مرد در میان جمعیت توجه ام را جلب کرد. اون با تعجب من را تماشا میکرد. بعد عکاسی هر چه دنبال اون مرد گشتم نبود. افراد گروه با دیدن چهره ام کلی ازم تعریف کردن. کلی اظطراب داشتم برای همین دست دوستم را محکم فشار دادم اون هم من رو از اونجا دور کرد و بعد به سمت خونه رانندگی کردم . وقتی رسیدیم شروع کردم به دنبال بردار کوچکتره گشتن.
هان : فرشته کوچولو ، کجایی؟!
فلیکس وقتی متوجه صدا من شد سریع از اشپزخونه اومد پیشم.
فلیکس :داداشی ، کار چطور بود؟! تونستی قبول شی؟!
با چهره پر غرور به فلیکس نگاه کردم.
هان : چی فکر کردی؟ داداشت خیلی جذابه همه ازش تعریف کردن و قبول شد.
فلیکس مثل بچه ها بالا و پایین پرید و هورا میکشید. وقتی خوشحالی فلیکس میبینم حس میکنم روی ابرام. با اینکه فقط دوسال کوچکتره ولی حس میکنم یه بچه کوچولو ست. یه فرشته بی گناه که با خوشحالیش از اسمون بارون شادی میباره و با ناراحتیش دنیا رنگ میبازه.غرق در فکر بودم که بوی سوختگی به مشامم خورد.
هان : فلیکس باز میخواستی چی بپزی؟ سوخت بچه.
فلیکس( با شوک ) : واااییی کیک توت فرنگیم.
همراه فلیکس به سمت اشپز خونه رفتم دیدم کیک توت فرنگی به جای صورتی سیاه رنگ شده و چیزی ازش نمانده. به جای عصبانی شدن کلی خندیدم و فلیکس با قیافه شاکی سرم غر میزد.
فلیکس : تقصیر تو داداش حواسم پرت کردی.
هان( با خنده): اشکال نداره الان با هم باز میپزیم.
بعد با هم شروع کردیم به بختن کیک و وسط هایش هم کلی با هم شوخی کردیم.
*ویو چان*
لینو از وقتی از مصاحبه مدل های اومد مدام بی قرار بود. نمیتونستم بفهمم ناراحته یا خوشحال. فقط بی قراری میکرد و یه جا بند نمیشد.
چان : لینو خب به منم بگو چی شده بچه نگرانتم.
لینو: چان.. پسر توی خوابام. پسر توی رویاهام.
چان : (با نگرانی)خب پسر توی رویا هات چی؟!
لینو :پیداش کردم.
با شنیدن این خبر خیلی خوشحال بودم هفت ساله تموم لینو دنبال این پسر بود و عشقش من رو نگران میکرد که نکنه هرگز نتونه اون ملاقات کنه. الان حداقل خیالم راحت شد که میتونه کنار عشقش باشه.
چان: حالا کجاست؟! اصلا باهاش حرفی زدی؟ کجا دیدشش؟
لینو: نمیدونم الان کجاست وباهاشم نتونستم حرف بزنم ولی میدونم میتونم بازم ببینمش.
چان( با تعجب ): چطور؟!
لینو: قرار مدل برند من باشه.
چان : پس برای همین که انقدر سریع گفتی مدلا جدید رو استخدام کنیم.
بعد کلی صحبت و اذیت کردن لینو با لینو رفتیم یه رستوران تا غذا بخوریم و فردا هم باید میرفتم تا سری اول عکسهای معشوقه لینو اقا هان جیسونگ رو بگیرم .
◦•●◉✿ ◦•●◉✿ ◦•●◉✿ Love ✿◉●•◦ ✿◉●•◦ ✿◉●•◦
🩵🫂امیدوارم از خوندن این فن فیک لذت ببرید خوشگلام لایک ها ۷ تا شه پارت میدم 🩵🫂
پارت ۲
*ویو هان*
موقع عکاسی یه مرد در میان جمعیت توجه ام را جلب کرد. اون با تعجب من را تماشا میکرد. بعد عکاسی هر چه دنبال اون مرد گشتم نبود. افراد گروه با دیدن چهره ام کلی ازم تعریف کردن. کلی اظطراب داشتم برای همین دست دوستم را محکم فشار دادم اون هم من رو از اونجا دور کرد و بعد به سمت خونه رانندگی کردم . وقتی رسیدیم شروع کردم به دنبال بردار کوچکتره گشتن.
هان : فرشته کوچولو ، کجایی؟!
فلیکس وقتی متوجه صدا من شد سریع از اشپزخونه اومد پیشم.
فلیکس :داداشی ، کار چطور بود؟! تونستی قبول شی؟!
با چهره پر غرور به فلیکس نگاه کردم.
هان : چی فکر کردی؟ داداشت خیلی جذابه همه ازش تعریف کردن و قبول شد.
فلیکس مثل بچه ها بالا و پایین پرید و هورا میکشید. وقتی خوشحالی فلیکس میبینم حس میکنم روی ابرام. با اینکه فقط دوسال کوچکتره ولی حس میکنم یه بچه کوچولو ست. یه فرشته بی گناه که با خوشحالیش از اسمون بارون شادی میباره و با ناراحتیش دنیا رنگ میبازه.غرق در فکر بودم که بوی سوختگی به مشامم خورد.
هان : فلیکس باز میخواستی چی بپزی؟ سوخت بچه.
فلیکس( با شوک ) : واااییی کیک توت فرنگیم.
همراه فلیکس به سمت اشپز خونه رفتم دیدم کیک توت فرنگی به جای صورتی سیاه رنگ شده و چیزی ازش نمانده. به جای عصبانی شدن کلی خندیدم و فلیکس با قیافه شاکی سرم غر میزد.
فلیکس : تقصیر تو داداش حواسم پرت کردی.
هان( با خنده): اشکال نداره الان با هم باز میپزیم.
بعد با هم شروع کردیم به بختن کیک و وسط هایش هم کلی با هم شوخی کردیم.
*ویو چان*
لینو از وقتی از مصاحبه مدل های اومد مدام بی قرار بود. نمیتونستم بفهمم ناراحته یا خوشحال. فقط بی قراری میکرد و یه جا بند نمیشد.
چان : لینو خب به منم بگو چی شده بچه نگرانتم.
لینو: چان.. پسر توی خوابام. پسر توی رویاهام.
چان : (با نگرانی)خب پسر توی رویا هات چی؟!
لینو :پیداش کردم.
با شنیدن این خبر خیلی خوشحال بودم هفت ساله تموم لینو دنبال این پسر بود و عشقش من رو نگران میکرد که نکنه هرگز نتونه اون ملاقات کنه. الان حداقل خیالم راحت شد که میتونه کنار عشقش باشه.
چان: حالا کجاست؟! اصلا باهاش حرفی زدی؟ کجا دیدشش؟
لینو: نمیدونم الان کجاست وباهاشم نتونستم حرف بزنم ولی میدونم میتونم بازم ببینمش.
چان( با تعجب ): چطور؟!
لینو: قرار مدل برند من باشه.
چان : پس برای همین که انقدر سریع گفتی مدلا جدید رو استخدام کنیم.
بعد کلی صحبت و اذیت کردن لینو با لینو رفتیم یه رستوران تا غذا بخوریم و فردا هم باید میرفتم تا سری اول عکسهای معشوقه لینو اقا هان جیسونگ رو بگیرم .
◦•●◉✿ ◦•●◉✿ ◦•●◉✿ Love ✿◉●•◦ ✿◉●•◦ ✿◉●•◦
🩵🫂امیدوارم از خوندن این فن فیک لذت ببرید خوشگلام لایک ها ۷ تا شه پارت میدم 🩵🫂
- ۱۶۹
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط