✈️ چند روز بیشتر
✈️ چند روز بیشتر
پارت ۷
شب، کنار رودخونه نشسته بودن.
هوا خنک شده بود و صدای آب، سکوت بینشون رو پر میکرد.
لیا دستهاش رو دور لیوان نوشیدنی گرمش گرفته بود.
نامجون کنارش نشسته بود.
چند دقیقه هیچکدوم حرف نزدن.
بعد لیا آروم گفت:
ـ نامجون؟
ـ هوم؟
ـ میترسم.
نامجون برگشت سمتش.
ـ از چی؟
ـ از اینکه برم و همهچیز عوض بشه.
ـ چرا باید عوض بشه؟
لیا نگاهش رو پایین انداخت.
ـ چون فاصله زیاده.
نامجون گفت:
ـ فاصله رو میدونم.
ـ پس چرا اینقدر مطمئنی؟
نامجون دست لیا رو گرفت.
ـ چون من مطمئنم که دوستت دارم.
لیا بهش نگاه کرد.
نامجون ادامه داد:
ـ شاید نتونم همیشه کنارت باشم. شاید نتونم هر روز ببینمت. ولی این باعث نمیشه احساسم نسبت بهت عوض بشه.
لیا با صدای لرزون گفت:
ـ قول میدی؟
ـ قول میدم.
ـ حتی اگه خیلی دلت برام تنگ شد؟
نامجون لبخند زد.
ـ مخصوصاً اون موقع.
لیا سرش رو روی شونهی نامجون گذاشت.
نامجون هم دستش رو آرام روی دست لیا گذاشت.
هیچکدوم نمیخواستن اون شب تموم بشه.
اما بالاخره ساعت گذشت.
و وقتی لیا از کنار نامجون بلند شد، هر دو میدونستن:
روز اول گذشته بود.
و فقط چهار روز دیگه باقی مونده بود.
پارت ۷
شب، کنار رودخونه نشسته بودن.
هوا خنک شده بود و صدای آب، سکوت بینشون رو پر میکرد.
لیا دستهاش رو دور لیوان نوشیدنی گرمش گرفته بود.
نامجون کنارش نشسته بود.
چند دقیقه هیچکدوم حرف نزدن.
بعد لیا آروم گفت:
ـ نامجون؟
ـ هوم؟
ـ میترسم.
نامجون برگشت سمتش.
ـ از چی؟
ـ از اینکه برم و همهچیز عوض بشه.
ـ چرا باید عوض بشه؟
لیا نگاهش رو پایین انداخت.
ـ چون فاصله زیاده.
نامجون گفت:
ـ فاصله رو میدونم.
ـ پس چرا اینقدر مطمئنی؟
نامجون دست لیا رو گرفت.
ـ چون من مطمئنم که دوستت دارم.
لیا بهش نگاه کرد.
نامجون ادامه داد:
ـ شاید نتونم همیشه کنارت باشم. شاید نتونم هر روز ببینمت. ولی این باعث نمیشه احساسم نسبت بهت عوض بشه.
لیا با صدای لرزون گفت:
ـ قول میدی؟
ـ قول میدم.
ـ حتی اگه خیلی دلت برام تنگ شد؟
نامجون لبخند زد.
ـ مخصوصاً اون موقع.
لیا سرش رو روی شونهی نامجون گذاشت.
نامجون هم دستش رو آرام روی دست لیا گذاشت.
هیچکدوم نمیخواستن اون شب تموم بشه.
اما بالاخره ساعت گذشت.
و وقتی لیا از کنار نامجون بلند شد، هر دو میدونستن:
روز اول گذشته بود.
و فقط چهار روز دیگه باقی مونده بود.
- ۱۱۳
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط