part
part: 1
__________
ویو جونگکوک
_: همیشه کار ها گردن من میوفته ، اخه من که کاری نکردم ، من فقط داشتم ظرف هارو میشستم همین!
*نینا جیغ کشید*
ن.ا : بابا ! همش تقصیر جونگکوکه! اگر اون من رو نمینمیترسوند اون همه ظرف از دستم نمی افتاد و نمیشکست!
*جونگکوک دیگه عصبی شده بود و با عصبانیت که خیلی هم کیوت بود به نینا نگاه کرد*
_:هی چی داری میگی؟؟من تورو ترسوندم؟من فقط داشتم ظرف میشستم تو جوری رفتار کردی که انگار جن دیدی!
ن.ا: اخه نه که جن نیستی!
اقای جان: خیلی خب بسه ، نینا راست میگه جونگکوک ، تو بدون خبر رفتی تو اشپزخونه
_:ببخشید باید اجازه میگرفتم برای شستن ظرف ها؟
آقای جان: اینجا همچیز قانون داره جونگکوک ، حتی اگر بخوای آب هم بخوری باید اجازه بگیری!
*آقای جان به نینا اشاره کرد که بره*
_:خب الان باید چکار کنم؟ تقصیر اون دستو پا چلفتیه که ظرفا رو شکست و الکی داره میندازه تقصیر من!
آقای جان: دهنتو ببند اقای جئون! بهتره راجب دخترم درست صحبت کنی! سه روز اخراجی بخاطر بی احترامی که کردی و شکستن ظرف ها ، بهتره بعد این سه روز خودتو تغییر بدی وگرنه باید بری دنبال ی شغل دیگه!
*کوک کم کم بغضش گرفت و سریع از دفتر آقای جان بیرون اومد و....*
The story continues...
Written by Mrs.: M.
__________
ویو جونگکوک
_: همیشه کار ها گردن من میوفته ، اخه من که کاری نکردم ، من فقط داشتم ظرف هارو میشستم همین!
*نینا جیغ کشید*
ن.ا : بابا ! همش تقصیر جونگکوکه! اگر اون من رو نمینمیترسوند اون همه ظرف از دستم نمی افتاد و نمیشکست!
*جونگکوک دیگه عصبی شده بود و با عصبانیت که خیلی هم کیوت بود به نینا نگاه کرد*
_:هی چی داری میگی؟؟من تورو ترسوندم؟من فقط داشتم ظرف میشستم تو جوری رفتار کردی که انگار جن دیدی!
ن.ا: اخه نه که جن نیستی!
اقای جان: خیلی خب بسه ، نینا راست میگه جونگکوک ، تو بدون خبر رفتی تو اشپزخونه
_:ببخشید باید اجازه میگرفتم برای شستن ظرف ها؟
آقای جان: اینجا همچیز قانون داره جونگکوک ، حتی اگر بخوای آب هم بخوری باید اجازه بگیری!
*آقای جان به نینا اشاره کرد که بره*
_:خب الان باید چکار کنم؟ تقصیر اون دستو پا چلفتیه که ظرفا رو شکست و الکی داره میندازه تقصیر من!
آقای جان: دهنتو ببند اقای جئون! بهتره راجب دخترم درست صحبت کنی! سه روز اخراجی بخاطر بی احترامی که کردی و شکستن ظرف ها ، بهتره بعد این سه روز خودتو تغییر بدی وگرنه باید بری دنبال ی شغل دیگه!
*کوک کم کم بغضش گرفت و سریع از دفتر آقای جان بیرون اومد و....*
The story continues...
Written by Mrs.: M.
- ۳۴
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط