تو از چشمهایم خوندی
تو از چشمهایم خوندی
که داغ اتش دارد این تن و دلم از این بدعت تکرار خسته
فقط یک چیز مرا ارام نگاه میدارد... نوازش دستانت
چه ارامشی دارد نگاهت همین است که از مرگ نیز نمیترسم
قلبم رو به سردیست ولی سرشک اشکت چو اتش برمن میبارد
با اشکهایت غسلم کن با نوازش اخر چشماهیم را ارام کن
در این فرصت اخر یک لبخند مهمانم کن
نبینم بعد رفتنم قصه از غصه میبافی
که داغ اتش دارد این تن و دلم از این بدعت تکرار خسته
فقط یک چیز مرا ارام نگاه میدارد... نوازش دستانت
چه ارامشی دارد نگاهت همین است که از مرگ نیز نمیترسم
قلبم رو به سردیست ولی سرشک اشکت چو اتش برمن میبارد
با اشکهایت غسلم کن با نوازش اخر چشماهیم را ارام کن
در این فرصت اخر یک لبخند مهمانم کن
نبینم بعد رفتنم قصه از غصه میبافی
- ۴۵۶
- ۰۶ اردیبهشت ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط