**شاهزادهی قصر سیاه پارت۱
**شاهزادهی قصر سیاه پارت۱
در قلب قلمرویی تاریک، «قصر سیاه» قرار داشت. قصری از سنگهای تیره و بدون هیچ رنگ و شادی، که متعلق به ترسناکترین خاندان جادویی، یعنی خاندان میدوریا بود. پادشاه هیساشی، فرمانروای تاریکی، با بیرحمی بر همه حکومت میکرد و نامش لرزه بر اندام همه میانداخت.
ایزوکو، تنها پسر و وارث او، برخلاف تصور مردم در یک قفس زندانی بود. او حق نداشت بدون اجازه پدرش از اتاق خارج شود، با کسی حرف بزند یا حتی از پنجره به دنیای بیرون نگاه کند. قصر آنها غرق در سیاهی مطلق بود.
شبی، ایزوکو پنهانی از پشت پنجره به نور ضعیف روستاهای دوردست خیره شده بود و آرزوی آزادی میکرد که ناگهان صدای سرد پدرش او را سر جایش میخکوب کرد:
«دنیای بیرون برای تو ارزشی ندارد، ایزوکو.»
هیساشی با چشمانی که مانند شعلههای سیاه میسوختند به او نزدیک شد و گفت:
«فردا شب باید شایستگیات را ثابت کنی. یک زندانی برایت میآورند؛ اگر بتوانی جانش را بگیری، قدرت تاریکت بیدار میشود و جانشین من خواهی شد. اگر تردید کنی، دیگر پسر من نیستی.»
پادشاه رفت و درِ سنگین اتاق قفل شد. ایزوکو در وحشت فرو رفت؛ او نمیخواست به یک هیولا تبدیل شود.
ناگهان صدای ضربه ضعیفی به شیشه پنجره خورد. پرندهای سفید — که وجودش در آن قصر تاریک غیرممکن به نظر میرسید — نامهای به پا داشت. ایزوکو با تعجب پنجره را باز کرد و نامه کوچک را خواند:
> **«اگر نمیخواهی به هیولایی مثل خانوادهات تبدیل شوی، امشب پیش از نیمهشب به برج متروکه بیا.»**
زیر نامه نشان گروه شورشیان کشیده شده بود.
ایزوکو میدانست اگر پدرش بفهمد، زنده نخواهد ماند. اما برای اولین بار در زندگیاش، تصمیم گرفت نافرمانی کند. او نامه را پنهان کرد و آماده فرار در تاریکی شب شد؛ غافل از اینکه در برج متروکه، شاهزادهای تبعیدی و خشمگین با جادوی انفجار به نام **کاتسوکی باکوگو** منتظر اوست... پسری که قسم خورده بود وارث قصر سیاه را نابود کند.
ادامه دارد
در قلب قلمرویی تاریک، «قصر سیاه» قرار داشت. قصری از سنگهای تیره و بدون هیچ رنگ و شادی، که متعلق به ترسناکترین خاندان جادویی، یعنی خاندان میدوریا بود. پادشاه هیساشی، فرمانروای تاریکی، با بیرحمی بر همه حکومت میکرد و نامش لرزه بر اندام همه میانداخت.
ایزوکو، تنها پسر و وارث او، برخلاف تصور مردم در یک قفس زندانی بود. او حق نداشت بدون اجازه پدرش از اتاق خارج شود، با کسی حرف بزند یا حتی از پنجره به دنیای بیرون نگاه کند. قصر آنها غرق در سیاهی مطلق بود.
شبی، ایزوکو پنهانی از پشت پنجره به نور ضعیف روستاهای دوردست خیره شده بود و آرزوی آزادی میکرد که ناگهان صدای سرد پدرش او را سر جایش میخکوب کرد:
«دنیای بیرون برای تو ارزشی ندارد، ایزوکو.»
هیساشی با چشمانی که مانند شعلههای سیاه میسوختند به او نزدیک شد و گفت:
«فردا شب باید شایستگیات را ثابت کنی. یک زندانی برایت میآورند؛ اگر بتوانی جانش را بگیری، قدرت تاریکت بیدار میشود و جانشین من خواهی شد. اگر تردید کنی، دیگر پسر من نیستی.»
پادشاه رفت و درِ سنگین اتاق قفل شد. ایزوکو در وحشت فرو رفت؛ او نمیخواست به یک هیولا تبدیل شود.
ناگهان صدای ضربه ضعیفی به شیشه پنجره خورد. پرندهای سفید — که وجودش در آن قصر تاریک غیرممکن به نظر میرسید — نامهای به پا داشت. ایزوکو با تعجب پنجره را باز کرد و نامه کوچک را خواند:
> **«اگر نمیخواهی به هیولایی مثل خانوادهات تبدیل شوی، امشب پیش از نیمهشب به برج متروکه بیا.»**
زیر نامه نشان گروه شورشیان کشیده شده بود.
ایزوکو میدانست اگر پدرش بفهمد، زنده نخواهد ماند. اما برای اولین بار در زندگیاش، تصمیم گرفت نافرمانی کند. او نامه را پنهان کرد و آماده فرار در تاریکی شب شد؛ غافل از اینکه در برج متروکه، شاهزادهای تبعیدی و خشمگین با جادوی انفجار به نام **کاتسوکی باکوگو** منتظر اوست... پسری که قسم خورده بود وارث قصر سیاه را نابود کند.
ادامه دارد
- ۱.۴k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط