خب از اونجایی که دو نفر لایک کردن الان مینویسم
خب از اونجایی که دو نفر لایک کردن الان مینویسم....
(غلط املایی داشتم شما به بزرگی/کوچیکی خودتون ببخشید)
خب خب...
روزی روزگاری پسری به اسم جمشید بود که داشت چایی با خرما میخورد و از تلویزیون صدا سیما نگا میکرد
صدا سیما: هم اکنون خانوم ممد زهر...نه نه خانوم زهرا و برادرش آقای یعقوب در حادثه ای شهید شدند و ما از شما میخواهیم که در خاک سپاری این دو کوچیکوار شرکت کنید
جمشید جان که این موضوع رو شنید تصمیم گرفت که در خاک سپاری شرکت کنه.برا همین یه دوش هفت دقیقهای گرفت و لباس پرررر حجابی پوشید و عطر گل گوز رو زد و رفت به سمت خاک سپاری
وقتی که به خاک سپاری رسید دید که داشتن بدن جان باخته های کوچکمان را با گاری میبردن
جمشید جان از شدت ناراحتی خودشو جلوی گاری پرت کرد و.........
اگه خوشتون اومد بگید ادامه بدم🤓💔
(غلط املایی داشتم شما به بزرگی/کوچیکی خودتون ببخشید)
خب خب...
روزی روزگاری پسری به اسم جمشید بود که داشت چایی با خرما میخورد و از تلویزیون صدا سیما نگا میکرد
صدا سیما: هم اکنون خانوم ممد زهر...نه نه خانوم زهرا و برادرش آقای یعقوب در حادثه ای شهید شدند و ما از شما میخواهیم که در خاک سپاری این دو کوچیکوار شرکت کنید
جمشید جان که این موضوع رو شنید تصمیم گرفت که در خاک سپاری شرکت کنه.برا همین یه دوش هفت دقیقهای گرفت و لباس پرررر حجابی پوشید و عطر گل گوز رو زد و رفت به سمت خاک سپاری
وقتی که به خاک سپاری رسید دید که داشتن بدن جان باخته های کوچکمان را با گاری میبردن
جمشید جان از شدت ناراحتی خودشو جلوی گاری پرت کرد و.........
اگه خوشتون اومد بگید ادامه بدم🤓💔
- ۹۸۱
- ۱۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط