پارت ۸ – تعقیب در تاریکی
پارت ۸ – تعقیب در تاریکی
زمان: ساعت ۸:۱۰ شب
مکان: خیابانهای اطراف دبیرستان رویال
کلاس فوقبرنامه تازه تمام شده بود.
جولی و تریسا با خنده از ساختمان مدرسه بیرون آمدند.
جولی کشوقوسی به بدنش داد و گفت:
ـ بالاخره تموم شد... فکر کردم اون کلاس هیچوقت تموم نمیشه.
تریسا خندید.
ـ تقصیر خودته که ثبتنام کردی.
ـ من فکر میکردم آسونه!
هر دو خندیدند و به سمت ایستگاه اتوبوس راه افتادند.
اما چند متر آنطرفتر...
یک خودروی شاسیبلند مشکی، آرام و بیصدا پشت سرشان حرکت میکرد.
---
داخل ماشین...
مردی با لباس مشکی گفت:
ـ هدفها جلو هستن.
راننده سری تکان داد.
ـ رئیس گفته سالم میخوادشون.
ـ فقط منتظر فرصت باش.
---
همان موقع...
دفتر تهیونگ.
یکی از افرادش با عجله وارد شد.
ـ رئیس!
تهیونگ از پشت میز بلند شد.
ـ چی شده؟
ـ چند نفر از افراد رئیس کانگ اطراف مدرسهی دخترها دیده شدن.
تهیونگ بدون لحظهای مکث، کلید ماشینش را برداشت.
ـ جونگکوک رو خبر کن.
ـ چشم!
---
کمتر از یک دقیقه بعد...
گوشی جونگکوک زنگ خورد.
ـ بله؟
صدای تهیونگ جدی و کوتاه بود.
ـ دخترها در خطرن.
جونگکوک حتی نپرسید چه شده.
فقط گفت:
ـ ده دقیقه دیگه اونجام.
---
جولی و تریسا هنوز از تعقیب شدنشان خبر نداشتند.
جولی بستنیای که خریده بود را به سمت تریسا گرفت.
ـ یه گاز بزن.
ـ خودت بخور.
ـ لوس نشو.
تریسا خندید و کمی از بستنی را خورد.
همان لحظه...
ماشین مشکی ناگهان جلویشان ترمز کرد.
درهای ماشین باز شد.
چهار مرد نقابدار بیرون پریدند.
ـ بگیرینشون!
جولی با ترس عقب رفت.
ـ تریسا... بدو!
هر دو با تمام توان شروع به دویدن کردند.
---
چند خیابان آنطرفتر...
صدای ترمز شدیدی به گوش رسید.
ماشین تهیونگ با سرعت جلوی کوچه ایستاد.
تقریباً همزمان، ماشین جونگکوک هم رسید.
هر دو بدون حرف از ماشین پیاده شدند.
ـ از این طرف!
تهیونگ صدای جیغی را شنیده بود.
---
جولی و تریسا وارد کوچهای بنبست شدند.
تریسا با وحشت گفت:
ـ راه بستهست...
مردهای نقابدار آرام به آنها نزدیک شدند.
یکی از آنها طنابی در دست داشت.
ـ فرار تموم شد.
جولی دست تریسا را محکم گرفت.
ـ نترس...
اما صدایش از ترس میلرزید.
در همان لحظه...
صدای تیراندازی در کوچه پیچید.
گلوله درست کنار پای یکی از آدمرباها خورد.
همه برگشتند.
تهیونگ و جونگکوک، شانهبهشانه، در ورودی کوچه ایستاده بودند.
چهرههایشان آرام بود...
اما نگاهشان نشان میداد که هیچکس امشب اجازه ندارد به دخترهایشان نزدیک شود.
یکی از آدمرباها با تمسخر گفت:
ـ بالاخره اومدین.
جونگکوک لبخند کوتاهی زد.
ـ اشتباه بزرگی کردین...
تهیونگ قدمی جلو گذاشت.
ـ چون بدترین انتخاب زندگیتون، نزدیک شدن به دخترهای ما بود.
درگیری آغاز شد.
افراد رئیس کانگ حمله کردند.
تهیونگ و جونگکوک مثل سالهای جوانی، بدون اینکه حتی حرفی بزنند، کنار هم میجنگیدند.
یکی حمله میکرد...
دیگری از پشت مراقبش بود.
حرکتهایشان هنوز هم هماهنگ بود؛ انگار آن پانزده سال جدایی، هرگز وجود نداشته است.
کمتر از چند دقیقه طول کشید تا همه افراد رئیس کانگ روی زمین افتادند.
فقط یک نفر موفق شد فرار کند.
قبل از اینکه سوار ماشین شود، با صدای بلند گفت:
ـ رئیس کانگ گفت این فقط شروع بازیه!
ماشین با سرعت دور شد.
---
جولی و تریسا هنوز از شوک بیرون نیامده بودند.
جولی آرام گفت:
ـ بابا...
تو... تیراندازی کردی؟
جونگکوک سکوت کرد.
تریسا هم با چشمانی پر از سؤال به تهیونگ نگاه کرد.
ـ بابا...
تو واقعاً... کی هستی؟
تهیونگ و جونگکوک به یکدیگر نگاه کردند.
دیگر راهی برای پنهان کردن حقیقت نمانده بود.
تهیونگ نفس عمیقی کشید و آرام گفت:
ـ وقتشه...
همهچیز رو براتون تعریف کنیم.
و برای اولین بار...
دخترها قرار بود با حقیقتی روبهرو شوند که تمام زندگیشان را تغییر میداد.
زمان: ساعت ۸:۱۰ شب
مکان: خیابانهای اطراف دبیرستان رویال
کلاس فوقبرنامه تازه تمام شده بود.
جولی و تریسا با خنده از ساختمان مدرسه بیرون آمدند.
جولی کشوقوسی به بدنش داد و گفت:
ـ بالاخره تموم شد... فکر کردم اون کلاس هیچوقت تموم نمیشه.
تریسا خندید.
ـ تقصیر خودته که ثبتنام کردی.
ـ من فکر میکردم آسونه!
هر دو خندیدند و به سمت ایستگاه اتوبوس راه افتادند.
اما چند متر آنطرفتر...
یک خودروی شاسیبلند مشکی، آرام و بیصدا پشت سرشان حرکت میکرد.
---
داخل ماشین...
مردی با لباس مشکی گفت:
ـ هدفها جلو هستن.
راننده سری تکان داد.
ـ رئیس گفته سالم میخوادشون.
ـ فقط منتظر فرصت باش.
---
همان موقع...
دفتر تهیونگ.
یکی از افرادش با عجله وارد شد.
ـ رئیس!
تهیونگ از پشت میز بلند شد.
ـ چی شده؟
ـ چند نفر از افراد رئیس کانگ اطراف مدرسهی دخترها دیده شدن.
تهیونگ بدون لحظهای مکث، کلید ماشینش را برداشت.
ـ جونگکوک رو خبر کن.
ـ چشم!
---
کمتر از یک دقیقه بعد...
گوشی جونگکوک زنگ خورد.
ـ بله؟
صدای تهیونگ جدی و کوتاه بود.
ـ دخترها در خطرن.
جونگکوک حتی نپرسید چه شده.
فقط گفت:
ـ ده دقیقه دیگه اونجام.
---
جولی و تریسا هنوز از تعقیب شدنشان خبر نداشتند.
جولی بستنیای که خریده بود را به سمت تریسا گرفت.
ـ یه گاز بزن.
ـ خودت بخور.
ـ لوس نشو.
تریسا خندید و کمی از بستنی را خورد.
همان لحظه...
ماشین مشکی ناگهان جلویشان ترمز کرد.
درهای ماشین باز شد.
چهار مرد نقابدار بیرون پریدند.
ـ بگیرینشون!
جولی با ترس عقب رفت.
ـ تریسا... بدو!
هر دو با تمام توان شروع به دویدن کردند.
---
چند خیابان آنطرفتر...
صدای ترمز شدیدی به گوش رسید.
ماشین تهیونگ با سرعت جلوی کوچه ایستاد.
تقریباً همزمان، ماشین جونگکوک هم رسید.
هر دو بدون حرف از ماشین پیاده شدند.
ـ از این طرف!
تهیونگ صدای جیغی را شنیده بود.
---
جولی و تریسا وارد کوچهای بنبست شدند.
تریسا با وحشت گفت:
ـ راه بستهست...
مردهای نقابدار آرام به آنها نزدیک شدند.
یکی از آنها طنابی در دست داشت.
ـ فرار تموم شد.
جولی دست تریسا را محکم گرفت.
ـ نترس...
اما صدایش از ترس میلرزید.
در همان لحظه...
صدای تیراندازی در کوچه پیچید.
گلوله درست کنار پای یکی از آدمرباها خورد.
همه برگشتند.
تهیونگ و جونگکوک، شانهبهشانه، در ورودی کوچه ایستاده بودند.
چهرههایشان آرام بود...
اما نگاهشان نشان میداد که هیچکس امشب اجازه ندارد به دخترهایشان نزدیک شود.
یکی از آدمرباها با تمسخر گفت:
ـ بالاخره اومدین.
جونگکوک لبخند کوتاهی زد.
ـ اشتباه بزرگی کردین...
تهیونگ قدمی جلو گذاشت.
ـ چون بدترین انتخاب زندگیتون، نزدیک شدن به دخترهای ما بود.
درگیری آغاز شد.
افراد رئیس کانگ حمله کردند.
تهیونگ و جونگکوک مثل سالهای جوانی، بدون اینکه حتی حرفی بزنند، کنار هم میجنگیدند.
یکی حمله میکرد...
دیگری از پشت مراقبش بود.
حرکتهایشان هنوز هم هماهنگ بود؛ انگار آن پانزده سال جدایی، هرگز وجود نداشته است.
کمتر از چند دقیقه طول کشید تا همه افراد رئیس کانگ روی زمین افتادند.
فقط یک نفر موفق شد فرار کند.
قبل از اینکه سوار ماشین شود، با صدای بلند گفت:
ـ رئیس کانگ گفت این فقط شروع بازیه!
ماشین با سرعت دور شد.
---
جولی و تریسا هنوز از شوک بیرون نیامده بودند.
جولی آرام گفت:
ـ بابا...
تو... تیراندازی کردی؟
جونگکوک سکوت کرد.
تریسا هم با چشمانی پر از سؤال به تهیونگ نگاه کرد.
ـ بابا...
تو واقعاً... کی هستی؟
تهیونگ و جونگکوک به یکدیگر نگاه کردند.
دیگر راهی برای پنهان کردن حقیقت نمانده بود.
تهیونگ نفس عمیقی کشید و آرام گفت:
ـ وقتشه...
همهچیز رو براتون تعریف کنیم.
و برای اولین بار...
دخترها قرار بود با حقیقتی روبهرو شوند که تمام زندگیشان را تغییر میداد.
- ۲۸۸
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط