آقا سلام!!سناریوی جدید!!!خودم می دونم اون یکی رو هنوز تمو
آقا سلام!!سناریوی جدید!!!خودم می دونم اون یکی رو هنوز تموم نکردم ولی یه ایده ی توپ برای این دارم!(عکس خوبی پیدا نکردم)
《عشق اشتباه》 پارت اول ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ☆ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در دنیا چندین و چند خدا وجود داشت(شبیه انیمه ی نوروگامی)که هر کدام خدای چیزی بودنن. ایزوکو و کاتسوکی دوتا از قدیمی ترین خدایان بودنن ولی هم رو نمی شناختند و دیگر خدایان آنها را از هم مخفی می کردند(دقت کردی یه جاشو کتابی می نویسم یه جاشو عادی؟😂)یک روز که کاتسوکی داشت روی شهر قدم می زد(مردم نمی تونن خدا هارو ببینن)با یه معبد مواجه شد که انتظار داشت یکی از معابد خودش باشه ولی اسم یکی دیگه سردر معبد بود "ایزوکو". باکوگو وارد معبد شد و به یه پسر مو سبز که نسبت به خودش جوسه ی کوچیکتری داشت مواجه شد
ایزوکو با تعجب:تو کی هستی تو معبد من چه کار می کنی؟!
کاتسوکی با تمسخر:من رو نمی شناسی؟من باکوگو کاتسوکی خدای عناصر هستم و از این به بعد اینجا معبد منه!
ایزوکو:من میدوریا ایزوکو خدای طبیعت هستم و اینجا معبد منه نه تو-
کاتسوکی:خدای طبیعت؟!چه مسخره!!😂
ایزوکو:حالا چی می خوای؟
کاتسوکی:به تو ربطی نداره نفله!
ایزوکو:خب بگو می خوام کمکت کنم
کاتسوکی: کمک ام کنی؟اما من دارم معبد ات رو می گیرم اون وقت می خوای کمکم کنی؟
ایزوکو با بی حوصلگی:این معبد دعا کننده های زیادی داره برای همین نمی تونی بگیرش به هر
کاتسوکی:دنبال یه یادگاری برای معبدم هستم مثلا... اون گویی که اونجاست*رفت سمتش*
ایزوکو:صبر کن اون گویی!!
کاتسوکی با به دستش گویی رو لمس کرد و ایزوکو هویی افتاد روی زمین و سرفه کرد. کاتسوکی گویی رو توی دستش گرفت و به دکو نگاه کرد و گفت:تو واقعا ضعیفی!
ایزوکو شروع کرد به خون سرفه کردن و به سختی گفت(. به معنای سرفه):به... اون... گویی... دست... نزنن... لطفا...
楽しんでいただければ幸いです💞💖
《عشق اشتباه》 پارت اول ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ☆ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در دنیا چندین و چند خدا وجود داشت(شبیه انیمه ی نوروگامی)که هر کدام خدای چیزی بودنن. ایزوکو و کاتسوکی دوتا از قدیمی ترین خدایان بودنن ولی هم رو نمی شناختند و دیگر خدایان آنها را از هم مخفی می کردند(دقت کردی یه جاشو کتابی می نویسم یه جاشو عادی؟😂)یک روز که کاتسوکی داشت روی شهر قدم می زد(مردم نمی تونن خدا هارو ببینن)با یه معبد مواجه شد که انتظار داشت یکی از معابد خودش باشه ولی اسم یکی دیگه سردر معبد بود "ایزوکو". باکوگو وارد معبد شد و به یه پسر مو سبز که نسبت به خودش جوسه ی کوچیکتری داشت مواجه شد
ایزوکو با تعجب:تو کی هستی تو معبد من چه کار می کنی؟!
کاتسوکی با تمسخر:من رو نمی شناسی؟من باکوگو کاتسوکی خدای عناصر هستم و از این به بعد اینجا معبد منه!
ایزوکو:من میدوریا ایزوکو خدای طبیعت هستم و اینجا معبد منه نه تو-
کاتسوکی:خدای طبیعت؟!چه مسخره!!😂
ایزوکو:حالا چی می خوای؟
کاتسوکی:به تو ربطی نداره نفله!
ایزوکو:خب بگو می خوام کمکت کنم
کاتسوکی: کمک ام کنی؟اما من دارم معبد ات رو می گیرم اون وقت می خوای کمکم کنی؟
ایزوکو با بی حوصلگی:این معبد دعا کننده های زیادی داره برای همین نمی تونی بگیرش به هر
کاتسوکی:دنبال یه یادگاری برای معبدم هستم مثلا... اون گویی که اونجاست*رفت سمتش*
ایزوکو:صبر کن اون گویی!!
کاتسوکی با به دستش گویی رو لمس کرد و ایزوکو هویی افتاد روی زمین و سرفه کرد. کاتسوکی گویی رو توی دستش گرفت و به دکو نگاه کرد و گفت:تو واقعا ضعیفی!
ایزوکو شروع کرد به خون سرفه کردن و به سختی گفت(. به معنای سرفه):به... اون... گویی... دست... نزنن... لطفا...
楽しんでいただければ幸いです💞💖
- ۶۵
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط