پارت ۴۶
دازای (آروم سرشو بوسید): «آره، نابغهی من.»
چویا:باشه بابا فهمیدم بدجور عاشقمی
دازای:بله پس چی فکر کردی مو هویجی من
چویا:نردبون مگه نگفتم حداقل تو شرکت اینو نگو!!
دازای ژست یه آدم متفکر رو درآورد و با یه نیشخند باز سمت چویا خم شد و جواب داد:اَهههه راست میگی اما....من کی باشم که گوش کنه؟
چویا لب زد تا جواب مردی که رو به روش با پر رویی وایساده بود رو بده اما با کوبیده شدن در دفتر که مثل آونگ مرگ توی اتاق پیچید نتونست. هر دو نگاشون به سمت در رفت. دازای آروم اما محکم ایستاد، چویا پلک زد و سعی کرد خونسرد بمونه ولی به وضوح صدای قلبش که تند میزد رو میتونست بشنوه.
و قامت پدر دازای همراه با قدمهایی محکم و چهرهای که هیچ لبخندی توش نبود همراه با منشی که نگاه رسمی و سردی داشت وارد شد
هوا توی اتاق سنگین شد؛ کارکنان تو راهرو سر و کلهشون پیداشد و پچپچها شروع شد.
پدر با یه نگاه سرد، بدون اینکه اصلاً به چویا نگاهی مهربون بندازه، مستقیم به دازای گفت:
«دازای هیچ میفهمی داری چی کار میکنی درست نیست که هنر یه متقلب رو با کار شرکت قاطی کنی.»
ّصدای پدر مثل آجر فرود اومد روی میز. دازای یه قدم جلو گذاشت، سعی کرد صدای آرومی داشته باشه:
«پدر، چویا طراحیهاش رو برا شرکت انجام میده.و یه حرفهایه، بازار پسند هم بوده سودمون واقعا رفته بالا.»
پدر یه تک خندهٔ کوتاه اما زهرآلودی کرد و انگار از قبل همهچی رو سنجیده:
«سود؟ آره، سود. ولی با چه قیمتی؟ روابطت با اون باعث شده کل مسیرِ ما زیر سؤال بره. شایعه همه جا پخش شده، نگرانِ اعتبارِ شرکتت باش. تو شخصی رو آوردی وسط کسبوکار ما که فقط و فقط دردسر داره.»
چویا که با ورود پدر دازای سعی کرده بود ، خودش رو کنترل کنه حالا نتونست ساکت بمونه. دست روی میز گذاشت، نفسش رو چسبید و با صدایی محکم گفت:
«من کاری نکردم جز طراحی کردن. آقا قراردادم با کارگردان به هم نخورد گالریم پلمب نشد چون همه فهمیدن من بیگناهم شرکت شما با تصمیمات درست پسرتون سود دهیش بالا رفته اما شما نمیخوایید قبول کنید چرا؟؟ چون که براتون افت داره که بگید اشتباه کردید. من اینجا اومدم تا کار کنم، نه دردسر بسازم ولی انگار شما واسه چیز دیگه ای اومدید»
اتاق دوباره ساکت شد. چند نفر به هم نگاه انداختن. یکی دو نفر آروم دهنبهدهن زمزمه کردن که «چه شجاعه» و «این که بحث جدیه».
پدر دازای پیش اومد، تا نزدیک شد که انگار میخواد با هر کلمه که میگه بتونه چیزی رو خرد کنه:
«تو اصلاً میدونی داری با کی صحبت میکنی بی رگ و ریشه؟»، و بعد رفت سراغ تهدید واضحتر: «اوسامو، یا این وضعیت رو تموم میکنی و اون رو از شرکت دور میکنی، یا من طوری این کارو میکنم که تو تو خوابت هم نبینی»
چویا:باشه بابا فهمیدم بدجور عاشقمی
دازای:بله پس چی فکر کردی مو هویجی من
چویا:نردبون مگه نگفتم حداقل تو شرکت اینو نگو!!
دازای ژست یه آدم متفکر رو درآورد و با یه نیشخند باز سمت چویا خم شد و جواب داد:اَهههه راست میگی اما....من کی باشم که گوش کنه؟
چویا لب زد تا جواب مردی که رو به روش با پر رویی وایساده بود رو بده اما با کوبیده شدن در دفتر که مثل آونگ مرگ توی اتاق پیچید نتونست. هر دو نگاشون به سمت در رفت. دازای آروم اما محکم ایستاد، چویا پلک زد و سعی کرد خونسرد بمونه ولی به وضوح صدای قلبش که تند میزد رو میتونست بشنوه.
و قامت پدر دازای همراه با قدمهایی محکم و چهرهای که هیچ لبخندی توش نبود همراه با منشی که نگاه رسمی و سردی داشت وارد شد
هوا توی اتاق سنگین شد؛ کارکنان تو راهرو سر و کلهشون پیداشد و پچپچها شروع شد.
پدر با یه نگاه سرد، بدون اینکه اصلاً به چویا نگاهی مهربون بندازه، مستقیم به دازای گفت:
«دازای هیچ میفهمی داری چی کار میکنی درست نیست که هنر یه متقلب رو با کار شرکت قاطی کنی.»
ّصدای پدر مثل آجر فرود اومد روی میز. دازای یه قدم جلو گذاشت، سعی کرد صدای آرومی داشته باشه:
«پدر، چویا طراحیهاش رو برا شرکت انجام میده.و یه حرفهایه، بازار پسند هم بوده سودمون واقعا رفته بالا.»
پدر یه تک خندهٔ کوتاه اما زهرآلودی کرد و انگار از قبل همهچی رو سنجیده:
«سود؟ آره، سود. ولی با چه قیمتی؟ روابطت با اون باعث شده کل مسیرِ ما زیر سؤال بره. شایعه همه جا پخش شده، نگرانِ اعتبارِ شرکتت باش. تو شخصی رو آوردی وسط کسبوکار ما که فقط و فقط دردسر داره.»
چویا که با ورود پدر دازای سعی کرده بود ، خودش رو کنترل کنه حالا نتونست ساکت بمونه. دست روی میز گذاشت، نفسش رو چسبید و با صدایی محکم گفت:
«من کاری نکردم جز طراحی کردن. آقا قراردادم با کارگردان به هم نخورد گالریم پلمب نشد چون همه فهمیدن من بیگناهم شرکت شما با تصمیمات درست پسرتون سود دهیش بالا رفته اما شما نمیخوایید قبول کنید چرا؟؟ چون که براتون افت داره که بگید اشتباه کردید. من اینجا اومدم تا کار کنم، نه دردسر بسازم ولی انگار شما واسه چیز دیگه ای اومدید»
اتاق دوباره ساکت شد. چند نفر به هم نگاه انداختن. یکی دو نفر آروم دهنبهدهن زمزمه کردن که «چه شجاعه» و «این که بحث جدیه».
پدر دازای پیش اومد، تا نزدیک شد که انگار میخواد با هر کلمه که میگه بتونه چیزی رو خرد کنه:
«تو اصلاً میدونی داری با کی صحبت میکنی بی رگ و ریشه؟»، و بعد رفت سراغ تهدید واضحتر: «اوسامو، یا این وضعیت رو تموم میکنی و اون رو از شرکت دور میکنی، یا من طوری این کارو میکنم که تو تو خوابت هم نبینی»
- ۴.۰k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط