{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My professor

My professor
Chapter:2
Part:62

یونگی :تو فرمول چیز خطرناکی رو میدونی اگه به دردم نخوری با یه اشاره میکشمت و دوباره میرم سراغ مونتانا ....

هیزل:با این حساب اگه فرمول رو بهت یاد بدم هم منو میکشی چون دیگه بهم نیازی نداری و نمیتونی بهم اعتماد کنی ... نمیشه به حال خودم ولم کنی تا زندگیمو بکنم چون هر لحظه ممکنه یه کارتل رقيب عليهت بسازم و بزنم تو خط تولید ....

یونگی: آفرین دخترک باهوش کم کم داری مغز تو به کار میندازی درسته... اما نه در صورتی که خودت آشپزم شی... فقط اینطوريه که همه چی سر جاش قرار میگیره و کسی نمیمیره ... من فقط فرمول رو نمیخوام یه آدم با هوش و مستعد مثل تو میخوام که هگز آیریس رو با بیشترین خلوص به صورت عمده واسم بسازه.

هیزل که تازه داشت متوجه عمق فاجعه میشد نگاهشو دزدید

چند ثانیه سکوت كرد و بعد لحنش عوض شد :

هیزل:من مرحله ی آخر رو نمیدونم آقا . حساب باز کردن روی من بى فايده است ...

یونگی هر دو ساعدش رو به میز تکیه داد

یونگی:تا مرحله ی آخر پیش برو ! مونتانا رو می‌کشونم اینجا برای مرحله ی آخر ....و بعد از
اینکه بهت یادش داد ، فورا کارشو میسازم

هیزل: پس خودشو مجبور کن برات بسازه و منو بکش در حال حاضر هیچ انگیزه ای برای ادامه ی زندگی ندارم ... اما مطمئنم اون برای خودش دلایلی داره ...

یونگی به صندلیش تکیه داد

یونگی:غرور مونتانا هرگز بهش اجازه نمیده زیر دست و آشپز من باشه ... همین غرورش هم باعث مرگش خواهد شد...مونتانا زرنگه ... اما عرضه ی صادر کردن هگز آیریس به اروپا رو نداره ...باندش تو کره قدرتمندترین کارتله ... اما مثل من تو اروپا واسطه نداره برای پخش ...


یونگی یه پوک دود گرفت و چشماشو روی چشمای هیزل ریز کرد

یونگی: تو رو ملکه ی بازار اروپا میکنم ... کافیه آشپز من بشی ... سرمایه از من کار از تو... مونتانا و باندشو با هم نابود میکنیم و قدرت اول كل دنیا میشیم. میخوام بهت فرصتی بدم تا از گذشته ی تلخت بیرون بیای و آیندتو تضمین کنم. تو دلار غرقت میکنم. همه تا سینه جلوت خم میشن و آدم حسابت میکنن. تبديلت میکنم به همون زنی که هر مردی آرزوی داشتنشو با خودش به گور میبره ...

هیزل با شنیدن كلمات آخر یونگی تو فكر عميقى فرو رفت ... یونگی اجازه داد تا هیزل به خوبی با کلماتی که گفته بود درگیر بشه ... و بعد ، از بین
رگه های دودی که جلوی صورتش می رقصیدن ، نگاه جدی ای به هیزل انداخت ... مدارا و منطق توى لحنش از بین رفت و بی رحم شد ...

یونگی :بین شما دو نفر یکی باید بميره ... من امشب رو بهت فرصت میدم درموردش فکر کنی ... کسی که باید بکشم رو فردا برام تعيين كن ...


یونگی فندک فلزیش رو از رو میز برداشت و بلند شد ... هنوز از آزمایشگاه خارج نشده بود که هیزل خیره به میز گفت :

هیزل:لازم نیست ... من تصمیمم رو گرفتم

یونگی سر جاش ، کنار صندلی هیزل ایستاد و بدون اینکه نگاهش کنه لبخند کجی زد

یونگی:من بهت رحم نمیکنم و به انتخابت کاملا احترام میزارم. پس فکر شده حرف بزن

ادامه دارد...
لایک فراموش نشه 🐾

#رمان #فیک #فیکشن
دیدگاه ها (۶)

My professor Chapter:2Part:63نگاه خیره ی هیزل غرق نفرت شد و ...

My professor Chapter:2Part:67یونگی دست هیزل رو ول کرد ... در...

My professor Chapter:2Part:61یونگی بعد از چند پوک به سیگارش ...

My professor Chapter:2Part:60این دفتر همون دفتری بود که هیزل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط