{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به دور از غم ،میان جمعی و خوشحال و خندانـی

به دور از غم ،میان جمعی و خوشحال و خندانـی
تو از یک ادم بی هـمدم تنها چه میدانی؟

اگر چه تلخ میگویی و دورم میکنی اما
به چشمانت نمی آید کـه قلبی را برنجانی

به هر کس میرسـم نام تو را با ذوق می گویم
شبیه اولین تکلیف یک طفل دبستانی

چه رازی عشق دارد با خودش تا حرف قلبت را
نمی گویی پشیمانی و میگویی پریشانی؟

کسی که عزم رفتن کرده با منت نمی ماند
نمی گـویم بمانی چون کـه می دانم نمی مانی

خیال خام من این بود پنـهانت کنم اما
نمـیدانم چرا از پشت هر شعرم نمایانی
دیدگاه ها (۴)

به دور از غم؛ میان جمعی و خوشحال و خندانی!تو از یک آدم بی هم...

به دور از غم؛ میان جمعی و خوشحال و خندانیتو از یک آدم بی همد...

ڪسے کہ عزم رفتن کرده با منت نمیماندنمیگویم بمانے چون که میدا...

خیلی چیزا بینشون هست و خودشون متوجه نیستن :)!

enemies to love . . !

و منم اینقدرا خوش شانس نیستم ;)!

«ادامهٔ تبیینِ منشورِ قدرت (جلد دوم)»«قهرِ حَد: ترازِ خونینِ...

حق:)!

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط