{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت سه

پارت سه
#رمان

از دید پسر هول

یهو یه پسر اومد و گفت

فلیکس:هی داری چه گوهی می خوری

پسر هول:تو کی هستی به تو هیچ ربطی نداره دوست دخترمه

ا/ت:داره دروغ می گه (با گریه)

فلیکس یه مشت مشتی بهش می زنه با اولین مشتش پسره میرینه به خودش و

فرار می کنه وقتی اون پسره رفت ا/ت گفت

ا/ت:ممنونم

چونکه فلیکس یه مافیا بود اصلا براش مهم نبود و یه پز خند زد و رفت به

بادیگارد هاش گفت

فلیکس: اون دخترو برام ببرین عمارت وقتی از اینجا رفت

بادیگارد ها:چشم ارباب

ا/ت از نامرا خداحافظی کرد و از بار رفت وقتی رفت بیرون یکی بیهوشش کرد (مثلا نمیدونه بادیگارد های فلیکس هستش

وقتی بهوش اومد دید تو یه اتاق هست و به یک صندلی بسته شده

فلیکس: بلخره بیدار شدی

ا/ت:تو کی هستی (دوستان چون نور اتاق کمه ا/ت اونو به خوبی نمیبینه

فلیکس یکم اومد جلو تا ا/ت اونو بهتر ببینه

فلیکس:منو یادت نمیاد

ا/ت:تویی چرا منو دزدیدی

فلیکس:سوال خوبیه چون تو مال منی

ا/ت:من مال تو نیستم من مال کسی نیستم

فلیکس :راست می گی ها هنوز مال خودم نکردمت

ا/ت:چی داری میگی

فلیکس به سمت ا/ت رفت ا/ت می رفت عقب ولی به دیوار خورد

پارت بعد اسماته اگه جنبه نداری نخون!
دیدگاه ها (۰)

هیونی

کی بایسش بنگی؟

من اگه خونم تو بیکینی باتم بود

🤣🤣

پارت دو #رمان ا/ت به خونه رسید وقتی رسید رفت شام خورد نامرا ...

تکپارتی فیلیکس(درخواستی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط