{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دستام یخ میزد بی اونچشمام خط بی جون

دستام یخ میزد بی اون.چشمام خط بی جون
میخواستم بش بگم بمون.چاره ای نبود
میگفتی دیوونمی.میگفتم عاشقم شو.میگفتی عشق چیه؟ببین ندارم باورش خو.
ولی وقتی داشت میرفت خودم میدیدم اشکاشو پاک میکرد :)
ولی وقتی داشت میرفت دلش نمیزاشت بره هی برمیگشت :)
دیدگاه ها (۱)

نامه ای از پسرخالم به مامانش :)

خسته از این وضعیت.خسته از گناه و معصیت.خسته ینی داغون.میفهمی...

:/

خخخخخخ شما میتونینلایک کنین خخخ

*پارت۶*

Chapter:1Part:44ساعت 6:57 رو نشون میداد. ساعت هفت باید اونجا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط