سلام وقتتون بخیر من همسر شهید محمدمهدی قنبری هستم
سلام وقتتون بخیر من همسر شهید محمدمهدی قنبری هستم
محمدمهدی من،خیلی دلسوز و متعهد بود.ما سه و نیم ساله ازدواج کردیم و یه پسر ۲۱ ماهه داریم که خیلیم بابایی هستش.گاهی وقتا به طرف بالا نگاه میکنه و با باباش حرف میزنه آخه تازه داره زبون باز میکنه،هر وقت صدای آیفون میشنوه بدو بدو میره سمت در و میگه بابایی....
شب قبل شهادتش وقتی باهم صحبت میکردیم خیلی ابراز دلتنگی میکرد و میگفت دلم براتون تنگ شده و به زودی میام.خیلی اصرار داشت تند تند باهاش تماس بگیرم و باهاش حرف بزنم،من بخاطر شرایط میترسیدم زیاد تماس بگیرم،از امنیتش میترسیدم،اما گفت تو زیاد زنگ بزن...قطع کردی بازم زنگ بزن...
اصرار داشت با محمدپارسا صحبت کنه و همیشه عادت داشت ازش بپرسه بابا رو دوست داری؟و اونشب چقدر از شنیدن صداش خوشحال بود...
آقا محمدمهدی من،دلسوزی خاصی نسبت به سربازا داشت،روز سوم جنگ بود که متوجه میشه سرباز داخل ساختمون هست و با وجود تخلیه اما چند نفر داخل هستن،وقتی صدای انفجار میشنوه میره داخل ساختمون تا سربازا رو بیاره بیرون،با انفجار دوم خودش و سربازا مهمون امام زمان میشن....
همسر من بااینکه میدونست من چشم انتظارشم،دلتنگشم،اما غیرت و مردانگیش اجازه نداد برگرده و بی تفاوت باشه.
قبل از جنگ همسرم خیلی استرس داشت و من بعد از شهادتش شنیدم گفته نگران خودم نیستم،نگران خانومم هستم😔
من همچنان با افتخار و اوج دلتنگی چشم انتظار همسرم هستم...
🌍 #انتشار_حداکثری_با_شما
💥 #اخبارلحظهای_و_موثق_جنگ
محمدمهدی من،خیلی دلسوز و متعهد بود.ما سه و نیم ساله ازدواج کردیم و یه پسر ۲۱ ماهه داریم که خیلیم بابایی هستش.گاهی وقتا به طرف بالا نگاه میکنه و با باباش حرف میزنه آخه تازه داره زبون باز میکنه،هر وقت صدای آیفون میشنوه بدو بدو میره سمت در و میگه بابایی....
شب قبل شهادتش وقتی باهم صحبت میکردیم خیلی ابراز دلتنگی میکرد و میگفت دلم براتون تنگ شده و به زودی میام.خیلی اصرار داشت تند تند باهاش تماس بگیرم و باهاش حرف بزنم،من بخاطر شرایط میترسیدم زیاد تماس بگیرم،از امنیتش میترسیدم،اما گفت تو زیاد زنگ بزن...قطع کردی بازم زنگ بزن...
اصرار داشت با محمدپارسا صحبت کنه و همیشه عادت داشت ازش بپرسه بابا رو دوست داری؟و اونشب چقدر از شنیدن صداش خوشحال بود...
آقا محمدمهدی من،دلسوزی خاصی نسبت به سربازا داشت،روز سوم جنگ بود که متوجه میشه سرباز داخل ساختمون هست و با وجود تخلیه اما چند نفر داخل هستن،وقتی صدای انفجار میشنوه میره داخل ساختمون تا سربازا رو بیاره بیرون،با انفجار دوم خودش و سربازا مهمون امام زمان میشن....
همسر من بااینکه میدونست من چشم انتظارشم،دلتنگشم،اما غیرت و مردانگیش اجازه نداد برگرده و بی تفاوت باشه.
قبل از جنگ همسرم خیلی استرس داشت و من بعد از شهادتش شنیدم گفته نگران خودم نیستم،نگران خانومم هستم😔
من همچنان با افتخار و اوج دلتنگی چشم انتظار همسرم هستم...
🌍 #انتشار_حداکثری_با_شما
💥 #اخبارلحظهای_و_موثق_جنگ
- ۱۶۳
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط