یک هفته قبل از شهادتش از سوریه به خانه آمد ، پنجشنبه شب ب

یک هفته قبل از شهادتش از سوریه به خانه آمد ، پنجشنبه شب بود .

نصف شب دیدم صدای ناله و گریه ی جهاد می آید . رفتم در اتاقش از همان لای در نگاه کردم دیدم جهاد سر سجاده مشغول دعا و گریه است و دارد با امام زمان (عج الله ) صحبت می کند …

دلم لرزید ولی نخواستم مزاحمش شوم ، وانمود کردم که چیزی ندیدم .

صبح موقعی که جهاد می خواست برود ، موقع خداحافظی ، نتوانستم طاقت بیارم ، از او پرسیدم : دیشب چی می گفتی ؟ چرا اینقدر بی قراری میکردی ؟ چی شده ؟

جهاد خواست طفره برود ، برای همین به روی خودش نیاورد و بحث را عوض کرد .

من به خاطر دلهره ای که داشتم اینبار با جدیت بیشتری پرسیدم و سؤالاتمو تکرار کردم …

گفت : چیزی نیست مادر ، من نماز می خواندم دیگر !

دیدم اینطوری پاسخ داد ، نخواستم بیشتر از این پافشاری کنم و ادامه بدهم ، گفتم : باشه !

مرا بوسید و بغل کرد و رفت …

یکشنبه ظهر فهمیدم آن شب به خدا و امام زمان (عج الله ) چه گفته و بینشان چه گذشته و آن لحن پر التماس برای چه بوده است !

(راوی مادر شهید جهاد مغنیه )

روحت شاد !
دیدگاه ها (۱۶)

حکایتی آموزنده از شیخ محمد کوفیروایتی از حضرت آیت‌الله ناصری...

ماجرای گفت‌و‌گوی آقای حق‌شناس و امام زمان(علیه السلام)در مجل...

🔴 امام زمانی بودن سخت نیست فقط جگر میخواد .اگر مردش هستی بسم...

#چند_خاطره🔸چند روایت کوتاه از زندگی شهید محمود مظاهری🌼 #مبار...

بزرگی به شناخت‌ و‌ معرفت به خدا و امام زمان عجش-هید رضا پناه...

خسف | قصه سی و ششم: نرجس خاتون- بخش دوم

بعضی از علائم آخرالزمان و نزدیکی ظهور امام زمان عجل اللهشکم،...

رمان لونا و ویلیام : قسمت ۱۴

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۲

╭─────────────── ✈️ ───────────────╮✦ پارت ۸۹| آخرین نگاه قب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط