{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‏بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه ...

‏بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه ...
نه هرگز!
بی تو حتی شب من ماه ندارد
پایِ سست و تنِ فرسوده ام آخِر که به آن کوچه دگر راه ندارد
بی تو یک شب منِ تنها هوسِ کویِ تو کردم
هوسِ مویِ تو و بویِ تو و رویِ تو کردم
سرِ سجاده ی خود تا به سحرگاه نشستم
بند از پای گسستم چشم ها بستم و در خویش شکستم
گله کردم ز نگاهت وان دو چشمانِ سیاهت بوسه ی گاه به گاهت
گله کردم گله کردم به خدایت!
بی تو شب ماه ندارد ابر هم گاه ندارد به سحر راه ندارد در بساط آه ندارد
دلِ سنگی که تو داری به خدا شاه ندارد!
دوش گفتم به خدایت که شب و روز ندارم 
که ز دستت نفسم حبس در این سینه و مبهوت نگاه و همه جانم نگرانت
دیدگاه ها (۲)

دِلَم گَرم می شَود.....وقتی می گویی:!!!#مواظبِ_خودت_باش...اَ...

دل شکسته ام.. دل مرا نمیخری آقا؟ مرا به صحن بهشتت نمیبری آقا...

امروز به پایان می رسداز فردا برایم چیزی نگومن نمی گویم :فردا...

دلم رنج هجیبی میبرد از دوریت اماااانجابت میکند مانند بانوهای...

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتمهمه تن چشم شدم، خیره ب...

پیکرتراش پیرم و با تیشه‌ی خیالیک شب تو را ز مرمر شعر آفریده‌...

اسم رمان : رزق پارت سهویو زهرا با نور خورشید از خواب بیدار ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط