هیچ دانی که مرا طاقت اندوه تو نیست
هیچ دانی که مرا طاقت اندوه تو نیست
گر چه در خاطر تو هیچ نمی دانم چیست
دوست دارم برود ابر کنار از خورشید
تا بدانم به حقیقت که در آن چهره ی کیست
لطف کن فاصله را بشکن و رخ را بگشا
چون خیالی که نهان است پس پرده نایست
باز شو تا نگرم در تو شگفتی-زده مست
آن چنانی که تو را دیده ی جان ام نگریست
در نبود تو و بود تو شود غرقه در اشک
غم و شوق تو نیامد که نگاه ام نگریست
کششی سوی تو دارم که در آن می شکفد
به طریقی بری از فلسفه ها معنی زیست
هر که از عشق مکیده ست لبی می داند
که شرابی که در آن است چه اندازه قوی ست.
گر چه در خاطر تو هیچ نمی دانم چیست
دوست دارم برود ابر کنار از خورشید
تا بدانم به حقیقت که در آن چهره ی کیست
لطف کن فاصله را بشکن و رخ را بگشا
چون خیالی که نهان است پس پرده نایست
باز شو تا نگرم در تو شگفتی-زده مست
آن چنانی که تو را دیده ی جان ام نگریست
در نبود تو و بود تو شود غرقه در اشک
غم و شوق تو نیامد که نگاه ام نگریست
کششی سوی تو دارم که در آن می شکفد
به طریقی بری از فلسفه ها معنی زیست
هر که از عشق مکیده ست لبی می داند
که شرابی که در آن است چه اندازه قوی ست.
- ۱.۰k
- ۱۶ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط