یکی‌از‌هم‌سنگری‌هایش‌‌‌در‌سوریه‌‌ می‌گفت:

یکی‌از‌هم‌سنگری‌هایش‌‌‌در‌سوریه‌‌ می‌گفت:
من‌‌بستنِ‌کمربندایمنی‌رادرسوریه‌از محمودرضایادگرفتم!
وقتی‌می‌نشست‌‌پشتِ‌‌فرمون‌،کمربندش‌‌را‌ می‌بست.
یکباربهش‌‌گفتم:اینجا‌دیگه‌‌چرا‌می‌بندی؟!
اینجاکه‌‌پلیس‌نیست!
گفت:می‌دونی‌چقدرزحمت‌کشیدم‌با تصادف‌‌نَمیرم...؟!

#شهید_محمودرضا‌بیضائی

#شھیدانہ
دیدگاه ها (۰)

Part 2

فاصله یک لبخند تا جنون

Borrowed LifePART3یکی دیگه هم هست؟! 😭تهیونگ چند لحظه به لینا...

بار مثل هر شب شلوغ بود؛ نورهای قرمز و بنفش روی دیوارها می‌رق...

رمان « دختر کوچولوی من » پارت ۳

جادویی به نام عشق

«سوگند عشق»¹:partباران تازه بند آمده بود.کوچه‌های قدیمی یوکو...

هم‌سلولی خطرناک (Part 4)آن شب، بعد از ساعت‌ها سکوت، جونگین ر...

چند پارتی

جنگل نفرین شده پارت ۱۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط