{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

او مرا دیگر نمی خواهد خدا..

او مرا دیگر نمی خواهد خدا..
بی سبب مجنوڹ و بیمارش منم..

او به فکرم نیست می دانم ولی..
من کماکان باز درجا می زنم..
دیدگاه ها (۱)

رفته ای در سفر و آمدنت دیر شده!.. نکند چشم تو از دیدن ما سی...

می دانی چرا دم غروب دلت می گیرد؟! غروب بود که به اسیری گرفت...

لبخند اگرچه از لبم طرد شده... از عمر نصیب من فقط درد شده... ...

چوب هم باشی و وقفش نشوی باخته ای... هیزم است آنچه به درد تن...

گاهی دلتنگی به جایی می رسد که بهخدا میگویی :می دانم به صلاحم...

قراری داشتی دیرینه با معبود، می‌دانمصدایت کرد جدت احمد محمود...

- غادةالسمان به - غسان کنفانی میگه:می‌دانم که مرا کم داری ام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط