پارت هجدهم
پارت هجدهم
بارون گرفته بود. رزا کنار پنجره نشسته بود، یه فنجون بین دستهاش، چشم به خیابون.
در باز شد. تهسوک اومد تو، کتش هنوز خیس بود.
— بیداری؟
— منتظرت بودم.
تهسوک کت رو انداخت روی مبل و اومد پشت سرش. دستش رو گذاشت روی شونهی رزا.
— لازم نبود منتظر بمونی. دیر شده.
رزا گفت:
— وقتی دیر برگردی، نصف شب بیدارم تا تنها نباشی وقتی میای.
تهسوک چند لحظه سکوت کرد. انگار حرفش توی سینهش گیر کرده بود.
بعد گفت:
— بعضی وقتها از فکر این که چیزی سر راهمون بذاره، شب خوابم نمیبره.
رزا برگشت و توی چشمهاش نگاه کرد:
— چی میتونه سر راهمون بذاره؟ تو که هیچچیزی رو جلوش نمیگیری.
تهسوک دستش رو گرفت:
— حق با توئه. اما حالا که یکی هست که براش دلم میلرزه… نمیخوام از دستش بدم.
رزا لبخند خفیفی زد:
— نمیخوای از دستم بدی؟ یا نمیخوای بذاری بزرگ بشم؟
— نمیخوام بذارم جای دیگهای باشی. اونقدر دوستت دارم که حتی فکر جداشدنت عذابم میده.
رزا دستش رو توی دستش داد و نگاهش کرد:
— پس خودت بهم بگو چطور با هم باشیم، نه چطور محبوسم کنی.
تهسوک انگشتاش رو توی موهاش فرو کرد و آروم گفت:
— کنارم باش. همین. همینکافیه که تو بگی با هم هستیم.
رزا سرم داد و سرش رو گذاشت روی شونهش.
— پس باش کنارم. من همیشه اینجام.
بارون گرفته بود. رزا کنار پنجره نشسته بود، یه فنجون بین دستهاش، چشم به خیابون.
در باز شد. تهسوک اومد تو، کتش هنوز خیس بود.
— بیداری؟
— منتظرت بودم.
تهسوک کت رو انداخت روی مبل و اومد پشت سرش. دستش رو گذاشت روی شونهی رزا.
— لازم نبود منتظر بمونی. دیر شده.
رزا گفت:
— وقتی دیر برگردی، نصف شب بیدارم تا تنها نباشی وقتی میای.
تهسوک چند لحظه سکوت کرد. انگار حرفش توی سینهش گیر کرده بود.
بعد گفت:
— بعضی وقتها از فکر این که چیزی سر راهمون بذاره، شب خوابم نمیبره.
رزا برگشت و توی چشمهاش نگاه کرد:
— چی میتونه سر راهمون بذاره؟ تو که هیچچیزی رو جلوش نمیگیری.
تهسوک دستش رو گرفت:
— حق با توئه. اما حالا که یکی هست که براش دلم میلرزه… نمیخوام از دستش بدم.
رزا لبخند خفیفی زد:
— نمیخوای از دستم بدی؟ یا نمیخوای بذاری بزرگ بشم؟
— نمیخوام بذارم جای دیگهای باشی. اونقدر دوستت دارم که حتی فکر جداشدنت عذابم میده.
رزا دستش رو توی دستش داد و نگاهش کرد:
— پس خودت بهم بگو چطور با هم باشیم، نه چطور محبوسم کنی.
تهسوک انگشتاش رو توی موهاش فرو کرد و آروم گفت:
— کنارم باش. همین. همینکافیه که تو بگی با هم هستیم.
رزا سرم داد و سرش رو گذاشت روی شونهش.
— پس باش کنارم. من همیشه اینجام.
- ۱۷۵
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط