ازپس شیشه ی عینک استادسرزنش باربه من می نگرد،بازدرچهره ی
ازپس شیشه ی عینک استادسرزنش باربه من می نگرد،بازدرچهره ی من میخواند که چه هابردل من میگذرد، میکندمطلب خودرادنبال، بچه ها عشق گناه است، گناه. وای اگربردل نوخواسته ای لشگرعشق بتازد بی گاه، مینشینم همه ساعت خاموش، ساکتم گرچه به ظاهر امابادل خویشتنم غوغایی است. مبصرچوامروز اسمم راخواندبی خبردادکشیدم غایب، رفقایم همگی خندیدندکه جنون گشته به طفلک غایب.بچه ها هیچ نمیدانستند که من آنجایم و دل جای دگر، دل آن هاست پی درس و کتاب، دل من درپی سودای دگر، من به یادتو و آن خاطره ها،یاد آن دوره که بگذشت چوباد، یادمن، یادتو، یادآن روزبهار، خوشم ازاول زنگ......
- ۴۰۹
- ۱۹ مهر ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط