{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اسم فیک:ز̶ن̶ م̶ا̶ف̶یا̶

اسم فیک:ز̶ن̶ م̶ا̶ف̶یا̶
اسم تو:ل̶ا̶ر̶ا̶
رفیقت:چ̶ه̶یو̶ن̶گ̶
مافیایی که قراره باهاش ازدواج کنی:ت̶ه̶یو̶ن̶گ̶
بقیهِ اعضا وسط داستان✨
༺ཌ༈༈ད༻
بابای تو یه مافیا بود که از تو زیاد خوشش نمیومد تو خیلی دوست داشتی ماجراجویی کنی ولی بابات اجازه نمیداد. یه روز که از خواب پاشدی روتین صبحتو انجام دادی بابات گفت:دختر بیا پایین کارت دارم!
تو: باشه پدر الان میام.
رفتی پایین بابات گفت: امروز یه کسی میاد خواستگاریت که اگه قبول نکنی باهاش ازدواج کنی از خونه پرتت میکنم بیرون، فهمیدی؟
تو: ولی پدر من نمیخوام ازدواج کنم
بابات:رو حرف من حرف نزن همینه که هست
حالا برو اماده شو سریع الان میرسن............
ادامش پارت۲
برای پارت ۲ پونزده تا کامنت بیستا لایک😉
ببخشید امروز کم شد توی پست قبل گفته بودم که امتحان دارم😔
دیدگاه ها (۹)

اینجا پسرا منتظر رئیسشون بودن که وقتی اومد و داشت به پسرا سل...

برای آرمی......

ببخشید دیگه🤭

حیح🤏

*رمان:#ناجی_خشن✨️☕️پارت:²جونگکوک:مگه از پدر و مادرت ناراحت ن...

عشق مافیا:))پارت اول: روزی آفتابی دختری به نام ات در راه برگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط