پشت پرچین باغ
پشت پرچین باغ
دختری زمزمه می کرد،ازعشق!
دورتردرخنکای لب کوه،
چوپان نی می زد!
بره آویخت به پای مادر ،
قمری درپی عشق کوکومی کرد!
پیچکی گل را،می فشردسخت درآغوش،
بوی یاس، در هوامی پیچید!
باددروسوسه ی باغ وزید!
ودرختان ازشوق،
رقص شان زیباشد!
قارقاری هم بود!
وبه فحوای کلام،
رنگ ازعشق زدود!
نی چوپان می گفت، زندگی بایدکرد!
نه به رنگ،نه لعاب
عشق دربیرنگی است!
دختری زمزمه می کرد،ازعشق!
دورتردرخنکای لب کوه،
چوپان نی می زد!
بره آویخت به پای مادر ،
قمری درپی عشق کوکومی کرد!
پیچکی گل را،می فشردسخت درآغوش،
بوی یاس، در هوامی پیچید!
باددروسوسه ی باغ وزید!
ودرختان ازشوق،
رقص شان زیباشد!
قارقاری هم بود!
وبه فحوای کلام،
رنگ ازعشق زدود!
نی چوپان می گفت، زندگی بایدکرد!
نه به رنگ،نه لعاب
عشق دربیرنگی است!
- ۱.۲k
- ۲۶ بهمن ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط