{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#داستانه بخشش امام هشتم

#داستانه بخشش امام هشتم
محمد بن یحیی گفت: روزی حضرت رضا (علیه السلام) از نزد ماءمون بیرون آمدند و سوار بر اسبی بودند، من و ابونواس نزد آن حضرت رفتیم و سلام کردیم.
ابونواس گفت: ((آقا)) اشعاری برای شما سروده ام و دوست دارم برای شما بخوانم.
حضرت فرمودند: بخوان.
او اشعارش را خواند.
حضرت فرمودند: اشعاری درباره ما سروده ای که قبلا کسی به این خوبی شعری نسروده است. حضرت آنگاه به غلام خود فرمودند: آیا پولی نزد تو باقی مانده است؟
غلام گفت: سیصد دینار باقی مانده است. حضرت فرمودند همه را به ابو نواس ((شاعر)) بده و حضرت فرمودند: ای غلام! شاید این پول کم باشد، این اسب را هم به او بده.
منبع:
محجه البیضاء، ج 4، ص 282. شنیدهای تاریخ، ص 193.
دیدگاه ها (۱۹)

10- قالَ علی بن موسی الرضا(علیه السلام): مَنْ لَمْ یَقْدِرْ ...

قال الامام علیّ بن موسی الرّضا (علیه السلام) : مَنْ زارَ ق...

کیا دوست داشتن الان اونجا باشند؟ :'( من که ارزو بدل ماندم ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط