{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یادش بخیر

یادش بخیر
مادربزرگم میگفت:

زمان ما دوستت دارم‌ها دائم المصرف نبود!
نهایتا"پدربزرگت که خیلی در دلم گُل میکرد
قرمه سبزی میپختم با سالادشیرازی ...
چای دارچین دم میکردم برای عصر،
ماتیک میزدم وازاین بساطها!
پدربزرگت هیچوقت نمیگفت،
مثلا فلان چیز انجام نده یا بده
به جاش میگفت:
زن باید موهاش بلند باشه بیاد تا کمرش
منم همیشه موهام بلند بود،
میدونستم کوتاه کنم خلقش تنگ میشه ...
دوستت دارم را زیاد نمیگفت اما غذا که میخوردیم یک دل سیر نگاهم میکرد ...
نمیگم نگید ...
اما ادم باید کاری هم برای
دوست داشتنش بکند ...❣
‌┈••✾❀♡🄱🄰🄷🄰🅁♡❀✾••┈
دیدگاه ها (۳)

دو استکان بنشین، رفعِ خستگی خوب است دوبــاره در دلم انگار، چ...

لحظه یِ آمدنش که شُد همه چیز ایستاد ساعت از حَرکت زمین از چ...

دوست داشتن بعضے آدمهامثل اشتباه بستندکمه هاے پیراهن است،تا ب...

فنجان چای چند بیت شعر یه کتاب خودت باش دختر و یه اتاق پر از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط