{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همکارانش معتقدند او فرمانده سپاه خرمشهر بود ،

همکارانش معتقدند او فرمانده سپاه خرمشهر بود ،
اما مثل یک سپاهی عادی رفتار می‏کرد ، آنها می‏گویند وقتی اسلحه به خرمشهر می‏بردیم و آنجا خالی می‏کردیم جهان‏ آرا اصلاً خسته نمی‏شد .
به او می‏گفتند :
" تو چرا خسته نمی‏شوی .. ؟ "

و او پاسخ می‏داد :
" وقتی که در رژیم سابق زندگی مخفی داشتم برای کسب درآمد در کوره ‏های تهران آجر بار می‏کردم در حالیکه روزه هم بودم ، اگر بدنم مقاومت دارد از بابت آن روزها است .. "

@rahro313
دیدگاه ها (۱)

🔷 🔹 🔹 #فرازےازوصیتنـــــامــہ ↯💌 ↯📄 #خدایا تو خود شاهدی که...

ساعتی قبل یکی از نیروهای تکاوری پلیس کرمان در درگیری با اشرا...

#یادشهداعکسی از سخت ترین لحظات جبهه جنگ تحمیلی ..برادری در ک...

خواستم از عطش روزه بگویم امّا از لبِ تشنه‌ شان احساسِ خجالت ...

قصه سیزدهم: امام حسن مجتبی (ع)

وارث سایه ها

سایه‌های مافیاپارت : ۱۵ صبح روز بعد، عمارت بزرگ جونگ کوک برخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط