「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 133
✦.................................
جونگکوک بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت:
_ اینقدر نگام نکن.
نیکی پلک زد.
+ نمیخورمت که.
جونگکوک چیزی نگفت فقط مقابل کیسه ایستاد... چند ثانیه بعد، اولین مشت را زد؛ صدای ضربه در سالن پیچید بعد یکی دیگر و یکی دیگر، حرکاتش دقیق و کنترلشده بود؛ هر ضربه با قدرت فرود میآمد و کیسه چند سانتیمتر عقب میرفت.
نیکی ناخودآگاه صاف نشست
+ واو...
جونگکوک ضربهی بعدی را زد، نیکی آرام شروع کرد به دست زدن
+ خیلی خفنی.
جونگکوک همانطور که به کیسه ضربه میزد، گوشهی لبش بالا رفت
_ تازه فهمیدی؟
+ نه، از قبل میدونستم.
جونگکوک بالاخره متوقف شد و نگاهش کرد، چند ثانیه همانطور به نیکی خیره ماند بعد یکی از دستکشهای بوکس را برداشت و به سمتش پرت کرد
نیکی سریع گرفتش
+ هی!
_ بپوش.
نیکی دستکش را نگاه کرد و بعد به لباس خودش نگاهی انداخت
+ با این؟
جونگکوک نگاه کوتاهی به لباسش انداخت
_ مناسب تمرین نیست.
نیکی چند ثانیه به خودش نگاه کرد
+ خب پس یه لحظه وایسا
جونگکوک ابرویش را بالا برد
_ کجا؟
+ میرم لباسمو عوض کنم.
_ باشه.
نیکی از سالن بیرون رفت.
جونگکوک همانجا ماند و مشغول مرتب کردن وسایل شد، اما چند دقیقه بعد صدای قدمهای نیکی دوباره از راهرو آمد سرش را بالا آورد
نیکی وارد سالن شد؛ این بار لباس ورزشی مشکی مخصوص تمرین بوکس پوشیده بود، موهایش را بالا بسته بود و دستکش ها را در دست گرفته بود.
جونگکوک برای چند ثانیه بیحرکت ماند نگاهش بیشتر از حد معمول روی نیکی ماند؛ نه آنقدر که خودش بخواهد اعتراف کند، اما آنقدر که نیکی متوجه شود.
نیکی کمی ابرو بالا انداخت
+ چیه؟
جونگکوک نگاهش را گرفت
_ هیچی.
+ داشتی نگام میکردی
_ اشتباه دیدی.
+ چشمام سالمه
جونگکوک جوابی نداد، فقط دست برد و پیراهنش را از تنش بیرون آورد و کنار گذاشت.
نیکی همان لحظه ساکت شد؛ نگاهش برای چند ثانیه روی بدن ورزیدهی جونگکوک ماند؛ عضلات مشخص، شانههای پهن و تتوهایی که روی پوستش امتداد پیدا کرده بودند.
لبش را آرام بین دندانهایش گرفت وسریع نگاهش را به سمت دیگری برد، اما آن یک نگاه کوتاه از چشم جونگکوک دور نمانده بود.
گوشهی لب مرد بالا رفت
_ حالا کی داشت نگاه میکرد؟
نیکی فوراً برگشت سمتش
+ من داشتم... وسایلو نگاه میکردم.
_ عه؟ وسایل خیلی جالبی بودن؟
نیکی دستکش را برداشت و دستکشهایش را پوشید، موهایش را یک بار دیگر محکم بست.
جونگکوک دوباره مقابل کیسه قرار گرفت، این بار نیکی کنار او ایستاد. جونگکوک چند ضربهی ترکیبی زد و بعد عقب رفت.
_ حالا تو
نیکی جلو رفت، دستکشهایش را بالا آورد و چند ضربه به کیسه زد.
جونگکوک نگاهش میکرد؛
نه فقط برای اینکه ببیند درست میزند یا نه، نگاهش روی تمام حرکاتش بود، روی طرز ایستادنش، جابهجایی پاهایش و حتی لحظهای که بعد از هر ضربه دوباره گارد میگرفت.
نیکی چند ضربهی دیگر زد.
جونگکوک گفت:
_ دست چپت رو پایین نیار.
نیکی همانطور که نفسش کمی تند شده بود، گفت:
+ باشه.
_ پس دوباره.
نیکی لبخند زد و دوباره گارد گرفت این بار جونگکوک پشت سرش ایستاد
_ پات رو یکم عقبتر بذار
نیکی جابهجا شد
_ نه اونقدر.
دوباره حرکت کرد. جونگکوک نزدیکتر شد و آرام دستش را روی بازوی نیکی گذاشت تا زاویهی دستش را اصلاح کند.
_ اینجا.
نیکی سرش را کمی چرخاند
+ اینجوری؟
_ آره
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 133
✦.................................
جونگکوک بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت:
_ اینقدر نگام نکن.
نیکی پلک زد.
+ نمیخورمت که.
جونگکوک چیزی نگفت فقط مقابل کیسه ایستاد... چند ثانیه بعد، اولین مشت را زد؛ صدای ضربه در سالن پیچید بعد یکی دیگر و یکی دیگر، حرکاتش دقیق و کنترلشده بود؛ هر ضربه با قدرت فرود میآمد و کیسه چند سانتیمتر عقب میرفت.
نیکی ناخودآگاه صاف نشست
+ واو...
جونگکوک ضربهی بعدی را زد، نیکی آرام شروع کرد به دست زدن
+ خیلی خفنی.
جونگکوک همانطور که به کیسه ضربه میزد، گوشهی لبش بالا رفت
_ تازه فهمیدی؟
+ نه، از قبل میدونستم.
جونگکوک بالاخره متوقف شد و نگاهش کرد، چند ثانیه همانطور به نیکی خیره ماند بعد یکی از دستکشهای بوکس را برداشت و به سمتش پرت کرد
نیکی سریع گرفتش
+ هی!
_ بپوش.
نیکی دستکش را نگاه کرد و بعد به لباس خودش نگاهی انداخت
+ با این؟
جونگکوک نگاه کوتاهی به لباسش انداخت
_ مناسب تمرین نیست.
نیکی چند ثانیه به خودش نگاه کرد
+ خب پس یه لحظه وایسا
جونگکوک ابرویش را بالا برد
_ کجا؟
+ میرم لباسمو عوض کنم.
_ باشه.
نیکی از سالن بیرون رفت.
جونگکوک همانجا ماند و مشغول مرتب کردن وسایل شد، اما چند دقیقه بعد صدای قدمهای نیکی دوباره از راهرو آمد سرش را بالا آورد
نیکی وارد سالن شد؛ این بار لباس ورزشی مشکی مخصوص تمرین بوکس پوشیده بود، موهایش را بالا بسته بود و دستکش ها را در دست گرفته بود.
جونگکوک برای چند ثانیه بیحرکت ماند نگاهش بیشتر از حد معمول روی نیکی ماند؛ نه آنقدر که خودش بخواهد اعتراف کند، اما آنقدر که نیکی متوجه شود.
نیکی کمی ابرو بالا انداخت
+ چیه؟
جونگکوک نگاهش را گرفت
_ هیچی.
+ داشتی نگام میکردی
_ اشتباه دیدی.
+ چشمام سالمه
جونگکوک جوابی نداد، فقط دست برد و پیراهنش را از تنش بیرون آورد و کنار گذاشت.
نیکی همان لحظه ساکت شد؛ نگاهش برای چند ثانیه روی بدن ورزیدهی جونگکوک ماند؛ عضلات مشخص، شانههای پهن و تتوهایی که روی پوستش امتداد پیدا کرده بودند.
لبش را آرام بین دندانهایش گرفت وسریع نگاهش را به سمت دیگری برد، اما آن یک نگاه کوتاه از چشم جونگکوک دور نمانده بود.
گوشهی لب مرد بالا رفت
_ حالا کی داشت نگاه میکرد؟
نیکی فوراً برگشت سمتش
+ من داشتم... وسایلو نگاه میکردم.
_ عه؟ وسایل خیلی جالبی بودن؟
نیکی دستکش را برداشت و دستکشهایش را پوشید، موهایش را یک بار دیگر محکم بست.
جونگکوک دوباره مقابل کیسه قرار گرفت، این بار نیکی کنار او ایستاد. جونگکوک چند ضربهی ترکیبی زد و بعد عقب رفت.
_ حالا تو
نیکی جلو رفت، دستکشهایش را بالا آورد و چند ضربه به کیسه زد.
جونگکوک نگاهش میکرد؛
نه فقط برای اینکه ببیند درست میزند یا نه، نگاهش روی تمام حرکاتش بود، روی طرز ایستادنش، جابهجایی پاهایش و حتی لحظهای که بعد از هر ضربه دوباره گارد میگرفت.
نیکی چند ضربهی دیگر زد.
جونگکوک گفت:
_ دست چپت رو پایین نیار.
نیکی همانطور که نفسش کمی تند شده بود، گفت:
+ باشه.
_ پس دوباره.
نیکی لبخند زد و دوباره گارد گرفت این بار جونگکوک پشت سرش ایستاد
_ پات رو یکم عقبتر بذار
نیکی جابهجا شد
_ نه اونقدر.
دوباره حرکت کرد. جونگکوک نزدیکتر شد و آرام دستش را روی بازوی نیکی گذاشت تا زاویهی دستش را اصلاح کند.
_ اینجا.
نیکی سرش را کمی چرخاند
+ اینجوری؟
_ آره
- ۴۳۹
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط