بوی تند فقرش میخورد توی دماغم ...
بوی تند فقرش میخورد توی دماغم ...
چقدر خسته است و به رو نمی آورد،
شش ساله ی فال فروشی که
در فال نحس خود،طلسم گشته است ...
آنقدر چشم می دراند تا
در تیر رس عشاقی قرار گیرد که عشق از یک فرسخی نگاهشان پیداست ...
انگار پشت تمام فال های دنیا،گرم فال اوست،
شش ساله ای که
حافظ را نخوانده ،عین کف دست
می شناسد ...
خیره اش میشوم و در خودم لال که
حق دارد کودک خطاب شود ...
که زود است هنوز تا
تیتر چهار راه ها شود .. فال فروشی که
نان آوری زود رس ،
شش سالگی اش را بی جلوه کرده است
"حمید رضا هندی"
چقدر خسته است و به رو نمی آورد،
شش ساله ی فال فروشی که
در فال نحس خود،طلسم گشته است ...
آنقدر چشم می دراند تا
در تیر رس عشاقی قرار گیرد که عشق از یک فرسخی نگاهشان پیداست ...
انگار پشت تمام فال های دنیا،گرم فال اوست،
شش ساله ای که
حافظ را نخوانده ،عین کف دست
می شناسد ...
خیره اش میشوم و در خودم لال که
حق دارد کودک خطاب شود ...
که زود است هنوز تا
تیتر چهار راه ها شود .. فال فروشی که
نان آوری زود رس ،
شش سالگی اش را بی جلوه کرده است
"حمید رضا هندی"
- ۴۲۱
- ۰۷ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط