https://eitaa.com/gesegoyik
🌙 قسمت نهم: دیدار پس از سالها
شیرین با چشمانی اشکآلود به عکس نگاه میکرد.
ناگهان صدایی از پشت سرش آمد:
«بالاخره پیدایم کردی...»
او به آرامی برگشت.
نمیتوانست باور کند.
علی روبهرویش ایستاده بود.
سالها گذشته بود اما هنوز همان نگاه مهربان را داشت.
شیرین اشک میریخت.
فقط توانست بپرسد:
«چرا رفتی؟»
علی سرش را پایین انداخت و گفت:
«من نرفتم... مجبور شدم پنهان شوم.»
🔥 ادامه دارد...
شیرین با چشمانی اشکآلود به عکس نگاه میکرد.
ناگهان صدایی از پشت سرش آمد:
«بالاخره پیدایم کردی...»
او به آرامی برگشت.
نمیتوانست باور کند.
علی روبهرویش ایستاده بود.
سالها گذشته بود اما هنوز همان نگاه مهربان را داشت.
شیرین اشک میریخت.
فقط توانست بپرسد:
«چرا رفتی؟»
علی سرش را پایین انداخت و گفت:
«من نرفتم... مجبور شدم پنهان شوم.»
🔥 ادامه دارد...
- ۶۰
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط