توی کافی شاپ بودید که بچه ی خدمتکار اونجا اومده بود و با

توی کافی شاپ بودید که بچه ی خدمتکار اونجا اومده بود و با کوکی حرف میزد.
× من خوشملم؟
کوک: آره کوچولو
خیلی میخندیدن و ذوق توی چشمای کوکی موج میزد، که یهویی خدمتکاره اومد و بچشو برد داخل سالن فرعی کناری*
+ چقد با اون بچهه گرم گرفته بودی
کوک: بچه ها خیلی خوردنی و با مزن
+ هوم؟!
کوک: تو هم شبیه یه بچه میمونی
+ هن؟
کوک: کاش مام یکی از این بچه ها داشتیم.
+ حالت خوشه؟؟؟؟!
*گیف* لب پایینیشو داد داخل دهنش
کوک: به زودی یکی خواهیم داشت نه!؟
+ ببین جونگ کوک...
کوک: من تصمیممو گرفتم، زور مخالفت نداری پس الکی تلاش نکن بیب نمیخوام از الان خسته بشی
...

¦ ❀°#jungkook ¦

من برای این وانشات ها خیلی زحمت میکشم لطفا لایک کنید و نظرتون رو بگید.
بازم بزارم؟
✿••٠٠ @kpopent_imagine ٠٠••✿*
دیدگاه ها (۱۱)

سرش خیلی شلوغ بود و ی ماهی میشد ک ندیده بودیش تنها چیزی ک از...

تو یکی از کارکنان کمپانی بودی... موهای کوکی رو به هزار زحمت ...

*بچتون خیلی گریه میکرد بخاطر اینکه تهیونگ بستنیشو گرفته بود ...

سوار ماشین شدی و دوباره طبق عادتت با ناخونات ور رفتی ک دستش ...

■به خاطر خودت ■پارت ۵ ویو ا.ت بعد شنیدن این حرف انگار آتی...

رمان جونگ کوک

فیک کوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط