{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤

پارت ۱۲: «تاج ماه و حقیقت پنهان»

بعد از بیدار شدن قدرت پری دریایی‌ات، دیگر هیچ‌چیز مثل قبل نبود.

همه در قصر درباره‌ی تو حرف می‌زدند.

آخرین پری ماه...

دختری که سه قدرت متفاوت داشت...

و کسی که حتی افسانه‌های قدیمی هم درباره‌اش کامل چیزی نگفته بودند.

اما خودت بیشتر از همه گیج بودی.

چون چیزی که در دریا دیدی، تمام باورهایت را تغییر داده بود.


---

در اتاق خودت، روبه‌روی آینه ایستاده بودی.

به گردنبند نگاه کردی.

حالا دوباره به شکل اولش برگشته بود.

اما حس می‌کردی چیزی درونش تغییر کرده.

«چرا اون تصویر رو دیدم؟»


دستت را روی گردنبند گذاشتی.

«چرا یه خون‌آشام کنار یه پری بود؟»



---

در همان لحظه...

صدای در آمد.

لیلا وارد شد.

لیلا: «ا.ت، شوگا می‌خواد تو رو ببینه.»

نگاهت را از آینه گرفتی.

«باز هم درباره‌ی گردنبند؟»


لیلا کمی مکث کرد.

لیلا: «نه.»

متعجب شدی.

«پس درباره‌ی چی؟»


لیلا آرام گفت:

لیلا: «درباره‌ی چیزی که توی دریا دیدی.»


---

به سالن قدیمی قصر رفتی.

شوگا کنار پنجره ایستاده بود.

وقتی وارد شدی، برگشت.

چند ثانیه هیچ‌کدام حرف نزدید.

بعد شوگا گفت:

«تو هم دیدیش.»


«چی رو؟»


«گذشته رو.»


ساکت شدی.

چون فهمیدی منظورش چیست.


---

شوگا آرام ادامه داد:

«سال‌ها پیش، قبل از جنگ بین پری‌ها و خون‌آشام‌ها... دو قلمرو با هم دشمن نبودن.»


به او نگاه کردی.

«پس چرا همه می‌گن دشمن بودن؟»


شوگا لبخند تلخی زد.

«چون تاریخ رو همیشه برنده‌ها می‌نویسن.»


چند قدم جلو آمد.

«حقیقت اینه که اولین پری ماه و اولین پادشاه خون‌آشام... متحد بودن.»


چشمانت کمی باز شد.

«پس چرا همه‌چیز نابود شد؟»


شوگا نگاهش را پایین انداخت.

«به خاطر قدرت.»



---

سکوتی سنگین بین شما افتاد.

بعد آرام پرسیدی:

«خواهر تو هم اینو می‌دونست؟»


چهره‌ی شوگا تغییر کرد.

«آریا همیشه دنبال همین حقیقت بود.»


به تصویر خیالی خواهرش نگاه کرد.

«اون می‌گفت جنگ بین ما یک دروغه.»



---

ناگهان در باز شد.

یونا وارد شد.

یونا: «چه جالب.»

هر دو به سمتش برگشتید.

یونا لبخند زد.

یونا: «پس بالاخره داری حقیقت رو بهش می‌گی.»

شوگا سرد نگاهش کرد.

«اینجا چی کار می‌کنی؟»


یونا شانه بالا انداخت.

یونا: «فقط کنجکاوم بدونم وقتی بفهمه خانواده‌ی تو چه نقشی توی نابودی پری‌ها داشتن، هنوز هم بهت اعتماد می‌کنه یا نه.»


---

سکوت.

نگاهت آرام به سمت شوگا رفت.

«خانواده‌ی تو؟»


شوگا چیزی نگفت.

و همین سکوت، ترسناک‌تر از هر جوابی بود.

«شوگا... چی رو از من پنهان کردی؟»


برای اولین بار...

چهره‌ی او واقعاً تغییر کرد.

«چیزی که نمی‌خواستم بدونی.»



---

همان شب...

پدر شوگا او را صدا زد.

پدر شوگا: «نباید احساساتی بشوی.»

شوگا اخم کرد.

«من احساساتی نشدم.»


پدرش نزدیک‌تر آمد.

پدر شوگا: «پس چرا حقیقت را به آن دختر نگفتی؟»

سکوت.

پدر شوگا ادامه داد:

پدر شوگا: «اینکه خاندان ما باعث شد آخرین پری ماه تنها بماند.»


---

در طرف دیگر قصر...

تو در اتاقت نشسته بودی.

ذهنَت پر از سؤال بود.

آیا شوگا واقعاً دشمن تو بود؟

یا فقط کسی بود که خودش هم قربانی یک داستان قدیمی شده بود؟

اما قبل از اینکه بتوانی تصمیم بگیری...

گردنبندت دوباره روشن شد.

این بار...

نه تصویر دریا را نشان داد.

نه گذشته را.

بلکه...

تصویر خواهر شوگا را.

و صدایی آرام گفت:

«برای نجات یک زندگی... باید حقیقت یک قلب آشکار شود.»


---

چشمانت باز ماند.

چرا گردنبند تو را به سمت راز آریا هدایت می‌کرد؟

و چرا احساس می‌کردی سرنوشت تو...

به سرنوشت شوگا گره خورده؟

ادامه دارد
دیدگاه ها (۳)

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۱۱: «قدر...

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۱۰: «راز...

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۹: «قدرت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط