سواستفاده

پارت هفتم رمان سواستفاده
ادامه ی فلش بک
نگاهت رو بین همه ردو بدل میکردی که چشمت خورد به مادرت و ویلیام...اون حس خوشحالی همونطور که خیلی زود ایجاد شده بود،خیلی زود هم از بین رفت....و جاش یه حس غم سنگین مثل برف روی قلبت رو پوشوند....
متیو دستتو گرفت و از بین اون صندلی ها نگاه ها ردت کرد و بردت سر میز و نشستید...تام بهت اشاره کرد : خب دوستان....از امروز به بعد یک مهمان همیشگی داریم(منظورش از مهمان همیشگی این بود که نه مثل مرگخوار های دیگه وظایف خطرناک و اینا داره و نه تام به ذهنش کنترلی داره و نه ازون علامتا داره...)بانو؟معرفی میکنید خودتونو؟
چشمای همه ی مرگخوارا از این حجم از احترامی که تام بهت می‌گذاشت گرد شده بود...
پایان فلش بک....
حالا یکی بگه کجا بودیم😂💅✍️🦗
نگاه کردن به برادرت دست کشیدی و به زمین خیره شدی...و فقط به گذشته و اتفاقاتی که افتاده بود فکر کردی....(اینجا بودیم)
نمیخواستی دست از فکر کردن به گذشته ی سرد و تاریکت برداری ولی صدای عقب کشیده شدن صندلی ها به اینکار وادارت کرد...متیو هنوز دستشو از توی دستات در نیاورده بود... جلسه تموم شده بود...
-:شارلوت؟موافقی بریم خونت که وسایلتو برداریم؟
+برا چی
-:بیای پیش ما زندگی کنی
+عام...نه میخوام تو خونه ی خودم باشم...
-:راجب اینکه بیای اینجا یا نه نظر نخواستم...راجب اینکه کی بریم وسایلتو بیاریم نظر خواستم...
+مت...هنوزم یه دنده اییییی
-:و همینطور قوی🤌💪(چشمک)
(اومدی حرف بزنی که متیو برایداستایل بغلت کرد و بردت سمت ماشین...تقلا میکردی که از روی دستاش بیای پایین ولی انگشتای اون سفت روی کمرت جا خوش کرده بودن)
مایل به حمایت؟؟؟
سواستفاده
اصکی ممنوعه
به قلم : شارلوت بلک
این پارت نشد ولی پارت بعد حتما شادش میکنم..🤭
پارت بعدی رو همین امروز میزارم تا تاخیر هامو از دلتون دربیارم💝💅
دیدگاه ها (۳۰)

بچه ها گشادیم‌میاد رمان رو بنویسممم😭😭😭

بچه ها من تا دوروز دیگه نمیتونم بیام ویسگون و پارت بدم پس ت...

بچه ها اگه خودتون از پسرای اسلیترین سناریو می‌نویسید یا کسیو...

رمان سواستفاده

You must love me... P7

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط