P17
P17
چون مستقیم از کمپانی اومده بود کافه لباسای رسمیش تنش بود،نزدیک یک میز شد و با رینو مواجه شد که داشت یک تکه بزرگ کیک خیس شکلاتی با یک لیوان بزرگ شیر گرم،این دختر هروقت فضولیش گل میکرد گرسنه میشد(الهام گرفته از رفیق صمیمیم)،رفت و در صندلی مقابلش نشست و گفت:سلام.رینو دستمال کاغذی رو از جایش برداشت و دور دهنش را پاک کرد و گفت:علیک سلام،خب،الان وقت بازجویی است.بعد خندید،ا/ت لبخندی زد و گفت:در خدمتم.رینو گفت:اول از همه،چیزی میخوری؟ا/ت گفت:نه ممنون میلی ندارم.رینو گفت:چند وقته باهاش در رابطه هستی؟ا/ت گفت:۳سالی میشه.رینو مقداری شیر خورد و گفت:پس،از ۱۷سالگی،اون اعتراف کرد یا تو؟ا/ت گفت:اگه بخوایم حقیقتو بگیم،اون.رینو گفت: حوصله ندارم سوال بپرسم لطفاً کامل تعریف کن.ا/ت گفت:اوکی،خب من از روزی که اونو دیده بودم روش کراش داشتم،باهاش که به عنوان همکار و رییس خوب بودیم،بعدش هم یکبار آچا و من باهم بازی کردیم بعدش آچا بهم وابسته شد و مجبور شدم هر هفته در روز های مشخص برم خونهاش تا با آچا بازی کنم.رینو گفت:آچا دخترشه؟ا/ت گفت: آره،ازم ۱۰سال کوچیکه.رینو گفت: ادامه بده.ا/ت گفت:از این جریان ۲سال میگزره که دوتامون میفمیم عاشق همیم،بعدش یه شب بهم زنگ میزنه میگه بریم بیرون،منو به خونهای که با همسر قبلیش اونجا زندگی میکرد میبره و کمی باهم صحبت میکنیم بعدش بهم میگه ازم خوشش میاد و از اون شب وارد رابطه میشیم،۳ساله در رابطه هستیم.رینو گفت:اگه دیروز باهاش وارد رابطه شده بودی میگفتم میخواد سواستفاده کنه ولی،۳سال،اوف،معلومه خیلی دوستت داره.ا/ت گفت:آره.رینو گفت:حالا مشکلت چیه؟ا/ت گفت:راستش مشکل خاصی ندارم باهاش،ولی خب،یکمی عجیبیم مثلاً ۳ساله باهاشم برای اولین بار پریروز لبام رو بوس کرد،از پریروز هروقت تنها میشیم لبامو میبوسه،خب،منم میخوام مثل دونفر عادی باهاش باشم.رینو لب پایینشو گاز گرفت و گفت:میخوای باهاش شب بگزرونی؟ا/ت گونههاش سرخ شد،ولی خب،میشد گفت که یکی از نیازاش اینم بود،آروم گفت:خب،آره،میخوام لذتی که برخی از همسن و سالام میگن رو منم بچشم.رینو گفت:ساشا حتما کمکت میکنه،نگران نباش.همون لحظه یه دختر که آرایش خیلی پررنگی داشت و لباس به شدت بازی پوشیده بود سمتشون اومد و سلام کرد،بعد احوالپرسی رینو رفت و ساشا و ا/ت تنها موندن،ا/ت کمی از مشکلاتش با جیمین به ساشا گفت و ساشا چند راهکار ساده و چند راهکار شیطونی و برخی چیزا پیشنهاد داد،ا/ت داخل ماشین باباش نشسته بود،در ظاهر به خیابان خیره شده بود ولی در ذهنش پیشنهادات،حرف ها و تجربیات ساشا رو مرور میکرد تا بهترین گزینه رو انتخاب بکنه،باباش گفت:امروز کمپانی و دانشگاه چطور بود؟ا/ت به خودش اومد و گفت:بله؟باباش گفت: میگم کمپانی و دانشگاه چطور بود؟خوبی؟ا/ت گفت:بله خوبم فقط حواسم نبود،کمپانی و دانشگاه هم مثل همیشه عالی و عادی.باباش گفت:حواست کجا بود؟ا/ت گفت:بابا الان باید ذهنم رو هم به شما توضیح بدم؟باباش گفت:بزار بچه جان تا برسیم خونه یکم باهم صحبت بکنیم،تو ۲۰سالته،خوشگلی و موقعیت خوبی تو جامعه داری،اول اینکه مراقبت گرگ های جامعه و چیز های بدی که در طول سن های مختلفت بهت توضیح داده بودم باش،و بعدش هم اگه از کسی خوشت اومده،بعد اینکه باهاش صحبت کردی و وارد رابطه شدی ازم پنهون نکن،من سعی میکنم که درکت کنم.ا/ت آروم گفت:باشه،ممنون.ولی تو دلش آشوب شد،اون ۳سال بود به یه مرد بالغ بچهدار که رییسشه وارد رابطه شده بود ولی یک کلمه هم به باباش نگفته بود،الان اگه به باباش میگفت و مدت در رابطه بودن با جیمین رو هم به باباش میگفت،حتما دعوای بزرگی پیش میومد،فعلا ا/ت خودشو آروم کرد و روی برنامهای که برای احساسات خودش دات تمرکز کرد...
🔮🔮🔮
چون مستقیم از کمپانی اومده بود کافه لباسای رسمیش تنش بود،نزدیک یک میز شد و با رینو مواجه شد که داشت یک تکه بزرگ کیک خیس شکلاتی با یک لیوان بزرگ شیر گرم،این دختر هروقت فضولیش گل میکرد گرسنه میشد(الهام گرفته از رفیق صمیمیم)،رفت و در صندلی مقابلش نشست و گفت:سلام.رینو دستمال کاغذی رو از جایش برداشت و دور دهنش را پاک کرد و گفت:علیک سلام،خب،الان وقت بازجویی است.بعد خندید،ا/ت لبخندی زد و گفت:در خدمتم.رینو گفت:اول از همه،چیزی میخوری؟ا/ت گفت:نه ممنون میلی ندارم.رینو گفت:چند وقته باهاش در رابطه هستی؟ا/ت گفت:۳سالی میشه.رینو مقداری شیر خورد و گفت:پس،از ۱۷سالگی،اون اعتراف کرد یا تو؟ا/ت گفت:اگه بخوایم حقیقتو بگیم،اون.رینو گفت: حوصله ندارم سوال بپرسم لطفاً کامل تعریف کن.ا/ت گفت:اوکی،خب من از روزی که اونو دیده بودم روش کراش داشتم،باهاش که به عنوان همکار و رییس خوب بودیم،بعدش هم یکبار آچا و من باهم بازی کردیم بعدش آچا بهم وابسته شد و مجبور شدم هر هفته در روز های مشخص برم خونهاش تا با آچا بازی کنم.رینو گفت:آچا دخترشه؟ا/ت گفت: آره،ازم ۱۰سال کوچیکه.رینو گفت: ادامه بده.ا/ت گفت:از این جریان ۲سال میگزره که دوتامون میفمیم عاشق همیم،بعدش یه شب بهم زنگ میزنه میگه بریم بیرون،منو به خونهای که با همسر قبلیش اونجا زندگی میکرد میبره و کمی باهم صحبت میکنیم بعدش بهم میگه ازم خوشش میاد و از اون شب وارد رابطه میشیم،۳ساله در رابطه هستیم.رینو گفت:اگه دیروز باهاش وارد رابطه شده بودی میگفتم میخواد سواستفاده کنه ولی،۳سال،اوف،معلومه خیلی دوستت داره.ا/ت گفت:آره.رینو گفت:حالا مشکلت چیه؟ا/ت گفت:راستش مشکل خاصی ندارم باهاش،ولی خب،یکمی عجیبیم مثلاً ۳ساله باهاشم برای اولین بار پریروز لبام رو بوس کرد،از پریروز هروقت تنها میشیم لبامو میبوسه،خب،منم میخوام مثل دونفر عادی باهاش باشم.رینو لب پایینشو گاز گرفت و گفت:میخوای باهاش شب بگزرونی؟ا/ت گونههاش سرخ شد،ولی خب،میشد گفت که یکی از نیازاش اینم بود،آروم گفت:خب،آره،میخوام لذتی که برخی از همسن و سالام میگن رو منم بچشم.رینو گفت:ساشا حتما کمکت میکنه،نگران نباش.همون لحظه یه دختر که آرایش خیلی پررنگی داشت و لباس به شدت بازی پوشیده بود سمتشون اومد و سلام کرد،بعد احوالپرسی رینو رفت و ساشا و ا/ت تنها موندن،ا/ت کمی از مشکلاتش با جیمین به ساشا گفت و ساشا چند راهکار ساده و چند راهکار شیطونی و برخی چیزا پیشنهاد داد،ا/ت داخل ماشین باباش نشسته بود،در ظاهر به خیابان خیره شده بود ولی در ذهنش پیشنهادات،حرف ها و تجربیات ساشا رو مرور میکرد تا بهترین گزینه رو انتخاب بکنه،باباش گفت:امروز کمپانی و دانشگاه چطور بود؟ا/ت به خودش اومد و گفت:بله؟باباش گفت: میگم کمپانی و دانشگاه چطور بود؟خوبی؟ا/ت گفت:بله خوبم فقط حواسم نبود،کمپانی و دانشگاه هم مثل همیشه عالی و عادی.باباش گفت:حواست کجا بود؟ا/ت گفت:بابا الان باید ذهنم رو هم به شما توضیح بدم؟باباش گفت:بزار بچه جان تا برسیم خونه یکم باهم صحبت بکنیم،تو ۲۰سالته،خوشگلی و موقعیت خوبی تو جامعه داری،اول اینکه مراقبت گرگ های جامعه و چیز های بدی که در طول سن های مختلفت بهت توضیح داده بودم باش،و بعدش هم اگه از کسی خوشت اومده،بعد اینکه باهاش صحبت کردی و وارد رابطه شدی ازم پنهون نکن،من سعی میکنم که درکت کنم.ا/ت آروم گفت:باشه،ممنون.ولی تو دلش آشوب شد،اون ۳سال بود به یه مرد بالغ بچهدار که رییسشه وارد رابطه شده بود ولی یک کلمه هم به باباش نگفته بود،الان اگه به باباش میگفت و مدت در رابطه بودن با جیمین رو هم به باباش میگفت،حتما دعوای بزرگی پیش میومد،فعلا ا/ت خودشو آروم کرد و روی برنامهای که برای احساسات خودش دات تمرکز کرد...
🔮🔮🔮
- ۹۱
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط