{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»

پارت : ۲۵

هیچ‌کس در اتاق جلسه حرفی نمی‌زد.

پوشه قرارداد هنوز روی میز باز مانده بود.
هایون به برگه‌ها خیره شده بود، اما انگار هیچ‌کدام از کلمات را نمی‌دید.
ازدواج...
آن هم با جونگکوک؟
فکرش هم برایش غیرقابل باور بود.

جونگکوک اولین کسی بود که سکوت را شکست.

«این تصمیم زیادی افراطیه.»

مدیرعامل دست‌هایش را روی میز گذاشت.

«ما هم دوست نداشتیم کار به اینجا برسه.»

«اما اگر این شایعات ادامه پیدا کنه، نه فقط گروه، بلکه آینده شغلی هایون هم آسیب می‌بینه.»

هایون آرام گفت:

«اگه من از کمپانی برم...»

«نه.»

این بار هم جونگکوک اجازه نداد جمله‌اش کامل شود.

همه نگاه‌ها دوباره به سمت او برگشت.

«چند بار باید بگم؟»

«هایون هیچ تقصیری نداره.»

مدیرعامل سری تکان داد.

«ما هم نگفتیم تقصیر ایشونه.»

«اما رسانه‌ها حقیقت رو نمی‌خوان؛ اونا فقط دنبال سوژه‌ان.»

پی‌دی‌نیم برگه دیگری روی میز گذاشت.

«اگر این قرارداد امضا بشه، کمپانی رسماً اعلام می‌کنه که این ازدواج با رضایت دو خانواده و برای حفظ حریم خصوصی شما انجام شده.»

جونگکوک اخم کرد.

«یعنی باید به همه دروغ بگیم؟»

مدیرعامل با آرامش پاسخ داد:

«نه... فقط همه حقیقت رو نمی‌فهمن.»

هایون بالاخره حرف زد.

صدایش آرام و لرزان بود.

«اگه قبول نکنیم چی؟»

اتاق دوباره در سکوت فرو رفت.

مدیرعامل چند لحظه مکث کرد.

بعد گفت:

«اون وقت مجبور می‌شیم هایون رو از تیم اصلی جدا کنیم.»

هایون شوکه شد.

«چی...؟»

«برای محافظت از گروه، باید شما رو به بخش دیگه‌ای منتقل کنیم.»

«دیگه میکاپ آرتیست شخصی جونگکوک نخواهی بود.»

قلب هایون فرو ریخت.

این شغل، رویای چندین ساله‌اش بود.

با هزار زحمت به این جایگاه رسیده بود.

جونگکوک آرام به سمت مدیرعامل خم شد.

«بهش فرصت بدید.»

مدیرعامل نگاهش کرد.

«چهل‌وهشت ساعت.»

«فقط چهل‌وهشت ساعت وقت دارید تصمیم بگیرید.»

جلسه تمام شد.

هایون و جونگکوک در سکوت از اتاق بیرون آمدند.

هیچ‌کدام توان حرف زدن نداشت.

وقتی به پارکینگ رسیدند، هایون ناگهان ایستاد.

اشک‌هایش را با پشت دست پاک کرد.

«من نمی‌خوام باعث بشم زندگیت خراب بشه...»

جونگکوک چند قدم به او نزدیک شد.

برای اولین بار، بدون فکر کردن، دستمالی از جیبش بیرون آورد و به سمت او گرفت.

«زندگی من...»

مکث کوتاهی کرد.

«از وقتی تو واردش شدی، خراب نشده.»

هایون با چشمان خیس به او نگاه کرد.

جونگکوک لبخند کم‌رنگی زد.

«پس لطفاً، تا قبل از اینکه تصمیم بگیری... همه چیز رو از دید خودت نبین.»

همان لحظه، چند متر دورتر...

کانگ مین‌سو داخل ماشینش نشسته بود.

دوربین را پایین آورد و با لبخندی پیروزمندانه گفت:

«عالیه...»

بعد عکس هایون با چشمان اشک‌آلود و جونگکوک که دستمال را به سمتش گرفته بود، روی صفحه دوربین ظاهر شد.

مین‌سو زیر لب زمزمه کرد:

«این عکس... فردا همه کره رو منفجر می‌کنه.»

ادامه دارد...

وقتی عکس اشک‌های هایون منتشر شود... آیا چهل‌وهشت ساعت فرصت تصمیم‌گیری، به چند ساعت کاهش پیدا می‌کند؟

━━━━━━━━━━━━━━━

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡

همانا خداوند و نویسنده کامنت‌گذاران را دوست می‌دارند. 🤍
دیدگاه ها (۰)

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۲۶ هایون آن شب تا صب...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۲۷ هایون بعد از تمام...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۲۴ صبح روز بعد، قبل ...

https://wisgoon.com/hana.s.m.bبانو فالوشه🌿🌿🌿

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط