فصل دوم
فصل دوم
پارت بیست و دوم | حرفهایی که شنیده نشد
چند ساعت از پیام جنگکوک گذشته بود...
اما لیانا هنوز جواب نداده بود.
گوشیاش روی میز کنار تخت افتاده بود و صفحهی پیام هنوز باز بود.
جنگکوک:
«فقط یک بار اجازه بده توضیح بدم.»
لیانا چند بار خواست جواب بدهد.
چند بار انگشتش روی صفحه رفت.
اما هر بار...
تصویر فرودگاه جلوی چشمش میآمد.
و قلبش دوباره درد میگرفت.
---
عصر همان روز...
جنگکوک جلوی خانهی لیانا ایستاده بود.
میدانست شاید دیدنش برای او سخت باشد.
اما دیگر نمیتوانست سکوت کند.
دو سال منتظر این لحظه بود...
نمیخواست اولین دیدار واقعیشان با یک سوءتفاهم تمام شود.
چند دقیقه بعد...
لیانا از خانه بیرون آمد.
وقتی چشمش به جنگکوک افتاد، ایستاد.
برای چند ثانیه هیچکدام حرفی نزدند.
انگار تمام حرفهایی که داشتند، در گلویشان گیر کرده بود.
---
جنگکوک آرام گفت:
ـ «لیانا...»
اما لیانا نگاهش را از او گرفت.
ـ «لازم نیست توضیح بدی.»
جنگکوک با تعجب نگاهش کرد.
ـ «چی؟»
لیانا لبخند تلخی زد.
ـ «من دیدم.»
ـ «دیدم که وقتی برگشتی، اولین کسی که کنارت بود من نبودم.»
جنگکوک سریع گفت:
ـ «اون چیزی که فکر میکنی نیست.»
لیانا با ناراحتی خندید.
ـ «پس چیه؟»
سکوت.
و همین سکوت، بیشتر از هر جوابی درد داشت.
---
جنگکوک یک قدم جلو آمد.
ـ «ایزابلا فقط یه دوست قدیمیه.»
لیانا بالاخره نگاهش کرد.
ـ «دوست قدیمیای که دستتو گرفته بود؟»
جنگکوک نفس عمیقی کشید.
ـ «اون لحظه... اشتباه برداشت شد.»
ـ «اما من دو سال منتظر بودم، جنگکوک.»
صدای لیانا لرزید.
ـ «دو سال با یه قول زندگی کردم.»
چشمهای جنگکوک پر از درد شد.
ـ «منم این دو سال رو فقط به امید برگشتن پیش تو گذروندم.»
چند لحظه سکوت شد.
---
جنگکوک آرام ادامه داد:
ـ «فکر میکنی توی ایتالیا خوش میگذشت؟»
ـ «هر روز بیمارستان بودم. هر شب دلم برای سئول تنگ میشد.»
ـ «برای تو.»
چشمهای لیانا پر از اشک شد.
اما هنوز زخمش تازه بود.
ـ «پس چرا وقتی برگشتی... حس کردم دیگه منو نمیشناسی؟»
جنگکوک چیزی نگفت.
چون جوابش ساده نبود.
او بعد از دو سال تغییر کرده بود.
اما احساسش...
نه.
---
در همین لحظه، گوشی جنگکوک زنگ خورد.
اسم روی صفحه:
ایزابلا
لیانا نگاه کوتاهی به صفحه انداخت.
همان یک لحظه کافی بود تا دوباره دلش بلرزد.
جنگکوک سریع تماس را رد کرد.
اما لیانا آرام گفت:
ـ «باید بری.»
ـ «لیانا...»
ـ «من هنوز دوستت دارم.»
جنگکوک با شنیدن این جمله نفسش بند آمد.
اما لیانا ادامه داد:
ـ «ولی نمیدونم هنوز میتونم مثل قبل بهت اعتماد کنم یا نه.»
و بعد...
قبل از اینکه جنگکوک چیزی بگوید، آرام از کنارش رد شد.
جنگکوک همانجا ماند.
با قلبی که هنوز برای لیانا میتپید...
و ترسی که برای اولین بار داشت:
ترس از اینکه شاید این بار، خودش باعث از دست دادن عشق زندگیاش شده باشد.
پآیآن پآرت بیست و دوم...☕⃢🖤
پارت بیست و دوم | حرفهایی که شنیده نشد
چند ساعت از پیام جنگکوک گذشته بود...
اما لیانا هنوز جواب نداده بود.
گوشیاش روی میز کنار تخت افتاده بود و صفحهی پیام هنوز باز بود.
جنگکوک:
«فقط یک بار اجازه بده توضیح بدم.»
لیانا چند بار خواست جواب بدهد.
چند بار انگشتش روی صفحه رفت.
اما هر بار...
تصویر فرودگاه جلوی چشمش میآمد.
و قلبش دوباره درد میگرفت.
---
عصر همان روز...
جنگکوک جلوی خانهی لیانا ایستاده بود.
میدانست شاید دیدنش برای او سخت باشد.
اما دیگر نمیتوانست سکوت کند.
دو سال منتظر این لحظه بود...
نمیخواست اولین دیدار واقعیشان با یک سوءتفاهم تمام شود.
چند دقیقه بعد...
لیانا از خانه بیرون آمد.
وقتی چشمش به جنگکوک افتاد، ایستاد.
برای چند ثانیه هیچکدام حرفی نزدند.
انگار تمام حرفهایی که داشتند، در گلویشان گیر کرده بود.
---
جنگکوک آرام گفت:
ـ «لیانا...»
اما لیانا نگاهش را از او گرفت.
ـ «لازم نیست توضیح بدی.»
جنگکوک با تعجب نگاهش کرد.
ـ «چی؟»
لیانا لبخند تلخی زد.
ـ «من دیدم.»
ـ «دیدم که وقتی برگشتی، اولین کسی که کنارت بود من نبودم.»
جنگکوک سریع گفت:
ـ «اون چیزی که فکر میکنی نیست.»
لیانا با ناراحتی خندید.
ـ «پس چیه؟»
سکوت.
و همین سکوت، بیشتر از هر جوابی درد داشت.
---
جنگکوک یک قدم جلو آمد.
ـ «ایزابلا فقط یه دوست قدیمیه.»
لیانا بالاخره نگاهش کرد.
ـ «دوست قدیمیای که دستتو گرفته بود؟»
جنگکوک نفس عمیقی کشید.
ـ «اون لحظه... اشتباه برداشت شد.»
ـ «اما من دو سال منتظر بودم، جنگکوک.»
صدای لیانا لرزید.
ـ «دو سال با یه قول زندگی کردم.»
چشمهای جنگکوک پر از درد شد.
ـ «منم این دو سال رو فقط به امید برگشتن پیش تو گذروندم.»
چند لحظه سکوت شد.
---
جنگکوک آرام ادامه داد:
ـ «فکر میکنی توی ایتالیا خوش میگذشت؟»
ـ «هر روز بیمارستان بودم. هر شب دلم برای سئول تنگ میشد.»
ـ «برای تو.»
چشمهای لیانا پر از اشک شد.
اما هنوز زخمش تازه بود.
ـ «پس چرا وقتی برگشتی... حس کردم دیگه منو نمیشناسی؟»
جنگکوک چیزی نگفت.
چون جوابش ساده نبود.
او بعد از دو سال تغییر کرده بود.
اما احساسش...
نه.
---
در همین لحظه، گوشی جنگکوک زنگ خورد.
اسم روی صفحه:
ایزابلا
لیانا نگاه کوتاهی به صفحه انداخت.
همان یک لحظه کافی بود تا دوباره دلش بلرزد.
جنگکوک سریع تماس را رد کرد.
اما لیانا آرام گفت:
ـ «باید بری.»
ـ «لیانا...»
ـ «من هنوز دوستت دارم.»
جنگکوک با شنیدن این جمله نفسش بند آمد.
اما لیانا ادامه داد:
ـ «ولی نمیدونم هنوز میتونم مثل قبل بهت اعتماد کنم یا نه.»
و بعد...
قبل از اینکه جنگکوک چیزی بگوید، آرام از کنارش رد شد.
جنگکوک همانجا ماند.
با قلبی که هنوز برای لیانا میتپید...
و ترسی که برای اولین بار داشت:
ترس از اینکه شاید این بار، خودش باعث از دست دادن عشق زندگیاش شده باشد.
پآیآن پآرت بیست و دوم...☕⃢🖤
- ۱.۲k
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط