part 7. three hearts, one love
همه چیز آرام پیش میرفت...
ویوی ا/ت
همونطور که سر میز نشسته بودیم، ناگهان یه دختر با لباس خیلی شیک و آرایش غلیظ وارد سالن شد.
چشمهاش فقط دنبال یه نفر بود...
تهیونگ.
بدون توجه به بقیه مستقیم سمتش رفت و با لبخند خودش رو بهش نزدیک کرد.
لیا: ددی جونم... امشب خیلی جذاب شدی.
همین که این حرف رو زد، لبخندم روی لبم خشک شد.
ذهن ا/ت:
چی گفت؟
نگاهم ناخودآگاه رفت سمت تهیونگ.
یه حس عجیب توی دلم نشست... انگار چیزی ناراحتم کرده بود، ولی دلیلش رو نمیفهمیدم.
ذهن ا/ت:
خودت رو کنترل کن ا/ت... تو که اهمیتی نمیدی.
اما ته دلم یه بغض کوچیک شکل گرفته بود.
چند ثانیه بعد صدای جدی تهیونگ باعث شد همه ساکت بشن.
تهته: لیا!
دختر با تعجب نگاهش کرد.
تهته: چند بار باید بگم اینطوری صدام نکن؟ من اجازه این کار رو بهت ندادم.
لبخند لیا کمرنگ شد.
لیا: من فقط شوخی کردم...
تهته: شوخیای که من دوست ندارم، تکرار نشه.
فضا کمی سنگین شد.
جیمین و جیهوپ سریع سعی کردن بحث رو عوض کنن.
جیمین: خب خب... امشب شب تولده، بیاید خوش بگذرونیم.
---
ویوی ا/ت
نمیدونم چرا با حرف تهیونگ یه نفس راحت کشیدم.
ولی قبل از اینکه ذهنم آروم بشه، متوجه شدم پدرم و خانواده کیم خیلی ساکت شدن.
انگار چیزی پشت این مهمونی وجود داشت.
همون لحظه پدر جانگ به سمت بابام رفت و آروم چیزی در گوشش گفت.
چهره بابام تغییر کرد.
نگاهش جدی شد.
چند لحظه بعد پدرم برگشت سمت من.
ب.ا: ا/ت...
با تعجب نگاهش کردم.
ا/ت: بله بابا؟
چند لحظه سکوت کرد.
ب.ا: آقای لی یه پیشنهادی دارن...
قلبم نامنظم زد.
ا/ت: چه پیشنهادی؟
نگاه همه به سمت ما برگشت.
پدر جانگ لبخند آرامی زد و گفت:
پدر جانگ: خانوادههای ما سالهاست کنار هم هستن... فکر میکنم وقتشه این اتحاد محکمتر بشه.
ابروهام رو در هم کشیدم.
پدر جانگ: پسر من، جانگ لی... قصد داره با دختر شما ازدواج کنه.
برای چند لحظه انگار زمان ایستاد.
چشمهام از تعجب باز موند.
ذهن ا/ت:
چی؟!
نگاهم ناخودآگاه به سمت تهیونگ رفت.
و چیزی که دیدم، باعث شد بیشتر شوکه بشم...
تهیونگ برای اولین بار اون آرامش همیشگیش رو از دست داده بود.
ذهن تهیونگ:
نه...
امکان نداره...
ادامه دارد...
ویوی ا/ت
همونطور که سر میز نشسته بودیم، ناگهان یه دختر با لباس خیلی شیک و آرایش غلیظ وارد سالن شد.
چشمهاش فقط دنبال یه نفر بود...
تهیونگ.
بدون توجه به بقیه مستقیم سمتش رفت و با لبخند خودش رو بهش نزدیک کرد.
لیا: ددی جونم... امشب خیلی جذاب شدی.
همین که این حرف رو زد، لبخندم روی لبم خشک شد.
ذهن ا/ت:
چی گفت؟
نگاهم ناخودآگاه رفت سمت تهیونگ.
یه حس عجیب توی دلم نشست... انگار چیزی ناراحتم کرده بود، ولی دلیلش رو نمیفهمیدم.
ذهن ا/ت:
خودت رو کنترل کن ا/ت... تو که اهمیتی نمیدی.
اما ته دلم یه بغض کوچیک شکل گرفته بود.
چند ثانیه بعد صدای جدی تهیونگ باعث شد همه ساکت بشن.
تهته: لیا!
دختر با تعجب نگاهش کرد.
تهته: چند بار باید بگم اینطوری صدام نکن؟ من اجازه این کار رو بهت ندادم.
لبخند لیا کمرنگ شد.
لیا: من فقط شوخی کردم...
تهته: شوخیای که من دوست ندارم، تکرار نشه.
فضا کمی سنگین شد.
جیمین و جیهوپ سریع سعی کردن بحث رو عوض کنن.
جیمین: خب خب... امشب شب تولده، بیاید خوش بگذرونیم.
---
ویوی ا/ت
نمیدونم چرا با حرف تهیونگ یه نفس راحت کشیدم.
ولی قبل از اینکه ذهنم آروم بشه، متوجه شدم پدرم و خانواده کیم خیلی ساکت شدن.
انگار چیزی پشت این مهمونی وجود داشت.
همون لحظه پدر جانگ به سمت بابام رفت و آروم چیزی در گوشش گفت.
چهره بابام تغییر کرد.
نگاهش جدی شد.
چند لحظه بعد پدرم برگشت سمت من.
ب.ا: ا/ت...
با تعجب نگاهش کردم.
ا/ت: بله بابا؟
چند لحظه سکوت کرد.
ب.ا: آقای لی یه پیشنهادی دارن...
قلبم نامنظم زد.
ا/ت: چه پیشنهادی؟
نگاه همه به سمت ما برگشت.
پدر جانگ لبخند آرامی زد و گفت:
پدر جانگ: خانوادههای ما سالهاست کنار هم هستن... فکر میکنم وقتشه این اتحاد محکمتر بشه.
ابروهام رو در هم کشیدم.
پدر جانگ: پسر من، جانگ لی... قصد داره با دختر شما ازدواج کنه.
برای چند لحظه انگار زمان ایستاد.
چشمهام از تعجب باز موند.
ذهن ا/ت:
چی؟!
نگاهم ناخودآگاه به سمت تهیونگ رفت.
و چیزی که دیدم، باعث شد بیشتر شوکه بشم...
تهیونگ برای اولین بار اون آرامش همیشگیش رو از دست داده بود.
ذهن تهیونگ:
نه...
امکان نداره...
ادامه دارد...
- ۳۱۸
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط