دو نیمه ماه♡
دو نیمه ماه♡
Part⁹ استحکام
از زبان مایکی:
امروز باید میرفتم خونهی ایزانا برای هماهنگی کارها. چند نفر دیگه هم قرار بود بیان؛ یه جور جلسهی غیررسمی، اما از اون جلسههایی که تهش همیشه یه چیز تاریک پیدا میکنی.
راستش… خسته شده بودم. از همهچیز. از نقشهها، از سکوت بین ما، از فاصلهای که مثل دیوار وسط دوستیهامون افتاده بود.
قرار نبود هیچ چیز به اینجا برسه.
قرار نبود اون دوستی نابمون، اون خاطرهی ساده بین من، ایزانا و دوستام اینجوری بشه.
اون امیلیای واقعی من کجاست؟
اون دختری که لبخندش باعث میشد بین این همه تاریکی یه ذره نور حس کنم… حالا فقط خاطرهایه، خاکستری توی ذهنم.
صدای در از افکارم بیرون کشیدم. رفتم و در رو باز کردم.
«بابااااا!» صدایی کوچک، پر از هیجان و معصومیت.
قبل از اینکه حرفی بزنم، مایا پرید و محکم بغلم کرد.
نفسش گرم، و حضورش مثل یه سیلی از خاطرات کودکیم بود.
خم شدم، دستم روی موهای نرمش لغزید.
– «مایا، تو اینجا چی کار میکنی؟»
– «مامانی و رایا هم دارن میان. مامانی گفت میخواد با شما بره خونهی عمو.»
لبخند زدم. همون لبخندی که سعی میکرد اشکها رو پنهون کنه. با انگشت چشمهامو مالیدم تا دیده نشه.
– «بابا داری گریه میکنی؟»
– «نه خیر.»
– «چرا بابا دروغ نگو، میدونم دلت برام تنگ شده بود!»
با اون حرفش لبخندم شکست. واقعاً شبیه مادرش شده بود…
نه اون تصویری که الان ازش دارم ،اون تصویر زخمخورده و سرد، بلکه اون شخصیت مامانش که جلوی ما نشون می داد، همون دختر جسور و پررو که هیچوقت از گفتن حقیقت نمیترسید.
چند دقیقه بعد هانا و رایا هم رسیدن. خم شدم و به رایا گفتم:
– «خیلی خوب رایا چان، الان باید بری داخل خونه. من و مامانت یه کار مهم داریم.»
چشمهای درشتش گرد شد. «میدونم میخواید برید خونهی عمو. منم میام.»
– «نمیشه عزیز دلم. این کار قراره بین بزرگترا انجام بشه.»
– «ولی منم میخوام کمک کنم!»
از حرفش خندیدم، هم از روی تعجب، هم از اون حس افتخار پدرانهای که دلمو گرم کرد.
دست رو سرش کشیدم و بهش گفتم بره با مَگنیتِر بازی کنه.
– «اما بابا، مگنیتر خیلی مسخرهست، خوشم نمیاد ازش!»
– «نکنه میخوای عوضش کنم؟»
– «آره، خدمتکار خونتون رو عوض کن بابا!»
با صدای بلند خندیدم.
– «باشه، هر چی رایانا ساما بفرمایند!»
قیافه معصوم کودکانه اش مثل یه تیری توی قلبم بود. شبیه مامانش، دوباره، ولی شبیه الانِ مامانش.
کاش یکیشون حداقل اون خود واقعیِ مادرش رو داشت. شاید اونوقت میتونستم چیزهای بیشتری در مورد لیا بفهمم.
هنوز نمیدونم چطور تا الان هیچ چیزی از اون نمیدونم…
همینطور که آمادهی رفتن شدم، هانا رو دیدم. بهش گفتم:
– « بیا بریم، هاناکی.»
سرش رو به نشونهی تایید تکون داد.
هانا – <<باشه.>>رو به مگنیتر<<فقط یادآوری کنم: مراقب بچهها باش، و اینکه مایا باید ساعت هشت قرصاش رو بخوره. حواست باشه.>>
مگنیتِر ساکت سرش رو پایین انداخت.
– «چشم.»
و من و هانا از خانه بیرون رفتیم، به سمت عمارت ایزانا، جایی که قراره همه چیز دوباره از نو تعریف بشه.
از زبان ایزانا:
در راهرو قدم میزدم، صدای پاشنهی کفشم رو سنگهای مرمر میپیچید. ذهنم سنگین بود اما آروم اون جور آرامشی که فقط قبل از اجرای نقشه حس میکنی.
همه چیز داشت دقیقاً طبق برنامه پیش میرفت.
با خودم زمزمه کردم:
«فقط کافیه امشب درست پیش بره.»
اما یه چیز کوچک ذهنم رو قلقلک میداد…
نایلا.
رفتارهاش، نگاهش، اون لحظهای که به چشمهام زل زد و مکث کرد… یه چیزی توی اون دختر هست، یه چیزی که شاید بیشتر از حدی که باید میفهمه.
البته فعلاً مهم نیست. بذار فعلاً فکر کنه داره نقششو درست بازی میکنه.
در ذهن خودم نقشه رو مرور کردم.
با هر قدم، بندهای طرح ذهنیام محکمتر میشدن. درست مثل شبکهی عنکبوتی که خودم ساخته بودم.
تا رسیدم به در ورودی و...
صدای زنگ در...
بلند، واضح، و آغازگرِ مرحلهی بعد نقشه.
ایزانا لبخند زد، نگاهی کوتاه به ساعت انداخت و زیر لب گفت:
«وقتشه.»
Part⁹ استحکام
از زبان مایکی:
امروز باید میرفتم خونهی ایزانا برای هماهنگی کارها. چند نفر دیگه هم قرار بود بیان؛ یه جور جلسهی غیررسمی، اما از اون جلسههایی که تهش همیشه یه چیز تاریک پیدا میکنی.
راستش… خسته شده بودم. از همهچیز. از نقشهها، از سکوت بین ما، از فاصلهای که مثل دیوار وسط دوستیهامون افتاده بود.
قرار نبود هیچ چیز به اینجا برسه.
قرار نبود اون دوستی نابمون، اون خاطرهی ساده بین من، ایزانا و دوستام اینجوری بشه.
اون امیلیای واقعی من کجاست؟
اون دختری که لبخندش باعث میشد بین این همه تاریکی یه ذره نور حس کنم… حالا فقط خاطرهایه، خاکستری توی ذهنم.
صدای در از افکارم بیرون کشیدم. رفتم و در رو باز کردم.
«بابااااا!» صدایی کوچک، پر از هیجان و معصومیت.
قبل از اینکه حرفی بزنم، مایا پرید و محکم بغلم کرد.
نفسش گرم، و حضورش مثل یه سیلی از خاطرات کودکیم بود.
خم شدم، دستم روی موهای نرمش لغزید.
– «مایا، تو اینجا چی کار میکنی؟»
– «مامانی و رایا هم دارن میان. مامانی گفت میخواد با شما بره خونهی عمو.»
لبخند زدم. همون لبخندی که سعی میکرد اشکها رو پنهون کنه. با انگشت چشمهامو مالیدم تا دیده نشه.
– «بابا داری گریه میکنی؟»
– «نه خیر.»
– «چرا بابا دروغ نگو، میدونم دلت برام تنگ شده بود!»
با اون حرفش لبخندم شکست. واقعاً شبیه مادرش شده بود…
نه اون تصویری که الان ازش دارم ،اون تصویر زخمخورده و سرد، بلکه اون شخصیت مامانش که جلوی ما نشون می داد، همون دختر جسور و پررو که هیچوقت از گفتن حقیقت نمیترسید.
چند دقیقه بعد هانا و رایا هم رسیدن. خم شدم و به رایا گفتم:
– «خیلی خوب رایا چان، الان باید بری داخل خونه. من و مامانت یه کار مهم داریم.»
چشمهای درشتش گرد شد. «میدونم میخواید برید خونهی عمو. منم میام.»
– «نمیشه عزیز دلم. این کار قراره بین بزرگترا انجام بشه.»
– «ولی منم میخوام کمک کنم!»
از حرفش خندیدم، هم از روی تعجب، هم از اون حس افتخار پدرانهای که دلمو گرم کرد.
دست رو سرش کشیدم و بهش گفتم بره با مَگنیتِر بازی کنه.
– «اما بابا، مگنیتر خیلی مسخرهست، خوشم نمیاد ازش!»
– «نکنه میخوای عوضش کنم؟»
– «آره، خدمتکار خونتون رو عوض کن بابا!»
با صدای بلند خندیدم.
– «باشه، هر چی رایانا ساما بفرمایند!»
قیافه معصوم کودکانه اش مثل یه تیری توی قلبم بود. شبیه مامانش، دوباره، ولی شبیه الانِ مامانش.
کاش یکیشون حداقل اون خود واقعیِ مادرش رو داشت. شاید اونوقت میتونستم چیزهای بیشتری در مورد لیا بفهمم.
هنوز نمیدونم چطور تا الان هیچ چیزی از اون نمیدونم…
همینطور که آمادهی رفتن شدم، هانا رو دیدم. بهش گفتم:
– « بیا بریم، هاناکی.»
سرش رو به نشونهی تایید تکون داد.
هانا – <<باشه.>>رو به مگنیتر<<فقط یادآوری کنم: مراقب بچهها باش، و اینکه مایا باید ساعت هشت قرصاش رو بخوره. حواست باشه.>>
مگنیتِر ساکت سرش رو پایین انداخت.
– «چشم.»
و من و هانا از خانه بیرون رفتیم، به سمت عمارت ایزانا، جایی که قراره همه چیز دوباره از نو تعریف بشه.
از زبان ایزانا:
در راهرو قدم میزدم، صدای پاشنهی کفشم رو سنگهای مرمر میپیچید. ذهنم سنگین بود اما آروم اون جور آرامشی که فقط قبل از اجرای نقشه حس میکنی.
همه چیز داشت دقیقاً طبق برنامه پیش میرفت.
با خودم زمزمه کردم:
«فقط کافیه امشب درست پیش بره.»
اما یه چیز کوچک ذهنم رو قلقلک میداد…
نایلا.
رفتارهاش، نگاهش، اون لحظهای که به چشمهام زل زد و مکث کرد… یه چیزی توی اون دختر هست، یه چیزی که شاید بیشتر از حدی که باید میفهمه.
البته فعلاً مهم نیست. بذار فعلاً فکر کنه داره نقششو درست بازی میکنه.
در ذهن خودم نقشه رو مرور کردم.
با هر قدم، بندهای طرح ذهنیام محکمتر میشدن. درست مثل شبکهی عنکبوتی که خودم ساخته بودم.
تا رسیدم به در ورودی و...
صدای زنگ در...
بلند، واضح، و آغازگرِ مرحلهی بعد نقشه.
ایزانا لبخند زد، نگاهی کوتاه به ساعت انداخت و زیر لب گفت:
«وقتشه.»
- ۱۲۵
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط