*the last picture*
وقتی افسر *کیم* وارد خانه شد.... بوی خون هنوز توی هوا بود...
دیوار ها پر از عکس بودند.. ده ها قاب سیاه....
همه با لبخندهای خشک و چشمهایی که انگار تعقیبت میکردن......
پیکر زن میانسالش روی زمین افتاده بود و دوربین قدیمی کنار دستش هنوز گرم بود.....
روی صفحه نمایش آخرین عکس زنش ذخیره شده بود.....
زنش... کنار مردی ناشناس که هیچ کس جز خودش ان مرد را نمیشناخت.....
افسر کیم پرونده را مرور کرد:
پنج قربانی قبلی.... همه عکاس بودند.. همه شان قبل از مرگ *اخرین عکس* گرفته بودند..
در هر عکس، یک نفر تکرار می شد..... مردی با چهره تار، کتی که مال خود کیم بود رو پوشیده بود...
تحلیل دیجیتال نشان میداد که هیچ اثر ویرایشی
در عکس ها وجود ندارد....
هیچ اثری از مرد داخل عکس ها بازتابی در اینه، شیشه یا حتی چشم های سوژه دیده نمیشد.....
تک تک افرادی که کشته شده بود زن بودن..... زن هایی که کیم با انها معاشرت کرده بود.....
آن شب کیم خسته به خانه بازگشت.... رفت اتاق کارش و روی صندلی از جنس چرمش نشست....
ناگهان........ صدای نفس کسی توی گوشش پیچید .... نفسش در سینه اش حبس شد..
مرد توی گوش کیم لب زد:
از عکس های برات فرستادم راضی بودی
کیم با صدایی به شدت لرزان گفت:
جج.جئون.......
جئون با پوزخندی توی گوش مردش گفت:
*گفته بودم که مال منی*
---------------------------------------
پایان.
حتما نظرتون رو راجب فیک بگید.❤️
#بیتیاس #عشق_واقعی_فقط_تهکوک #آرمی #فیکتهکوک #تهکوک
دیوار ها پر از عکس بودند.. ده ها قاب سیاه....
همه با لبخندهای خشک و چشمهایی که انگار تعقیبت میکردن......
پیکر زن میانسالش روی زمین افتاده بود و دوربین قدیمی کنار دستش هنوز گرم بود.....
روی صفحه نمایش آخرین عکس زنش ذخیره شده بود.....
زنش... کنار مردی ناشناس که هیچ کس جز خودش ان مرد را نمیشناخت.....
افسر کیم پرونده را مرور کرد:
پنج قربانی قبلی.... همه عکاس بودند.. همه شان قبل از مرگ *اخرین عکس* گرفته بودند..
در هر عکس، یک نفر تکرار می شد..... مردی با چهره تار، کتی که مال خود کیم بود رو پوشیده بود...
تحلیل دیجیتال نشان میداد که هیچ اثر ویرایشی
در عکس ها وجود ندارد....
هیچ اثری از مرد داخل عکس ها بازتابی در اینه، شیشه یا حتی چشم های سوژه دیده نمیشد.....
تک تک افرادی که کشته شده بود زن بودن..... زن هایی که کیم با انها معاشرت کرده بود.....
آن شب کیم خسته به خانه بازگشت.... رفت اتاق کارش و روی صندلی از جنس چرمش نشست....
ناگهان........ صدای نفس کسی توی گوشش پیچید .... نفسش در سینه اش حبس شد..
مرد توی گوش کیم لب زد:
از عکس های برات فرستادم راضی بودی
کیم با صدایی به شدت لرزان گفت:
جج.جئون.......
جئون با پوزخندی توی گوش مردش گفت:
*گفته بودم که مال منی*
---------------------------------------
پایان.
حتما نظرتون رو راجب فیک بگید.❤️
#بیتیاس #عشق_واقعی_فقط_تهکوک #آرمی #فیکتهکوک #تهکوک
- ۶.۰k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط