{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان🩷🩷🩷راز خانوادگی 💚💚💚 پارت ۳

رمان🩷🩷🩷راز خانوادگی 💚💚💚 پارت ۳
انیا حالا وارد عمارت دزموند ها شده بود و این تازه شروع داستان بود
وقت شام :
انیا با یه لباس سفید ساده وادر سالن غذا خوری شد
میزی بزرگ که از هر دو طرف اتاق رو احاطه کرده بود 3 پسر خانواده دزموند دور میز نشسته بودن
ملیندا : انیا سان عزیزم بیا بشین ( انیا نشست )
خوب عزیزم بیا توری به پسر ها معرفی کنم پسر بزرگم دیمیتریوس پسر وسطم دامیان و پسر کوچیکم کای
انیا : سلام من انیا هستم ( با لحن خجالتی )
دیمیتریوس که هیچ توجهی نکرده بود فقط سر تکون داد و امضا چند پرونه کاری شد
کای که داشت درباره دوست دختر جدیدش با ملیندا حرف می زد
اما بر عکس دامیان به انیا خیره شده بود نگاهی که انگار دنبال رازی بزرگ می گشت
انیا که از تعجب چشماش گرد شده بود حتی نمی تونست ذهن یکی از اون ها رو بخونه
ملیندا : خوب همه گوش بدن همونطور که همه می دونن عرص بزرگی از طرف پدر بزرگ به انیا رسیده و از ما خاسته که درصورت قبول کردن شرط با انیا مثله خانواده خودمون قبول کنیم و انیا هم که شرط رو قبول کرده
.
.
.
ملیندا ادامه داد: و برای اینکه مردم شک نکنن انیا رو دختر خاله شما معرفی می کنیم
هر سه برادر همزمان گفتن چیییی؟؟؟؟
انیا که خودش مونده بود که چه اتفاقی داره میفته روبه ملیندا کرد و گفت
انیا : اما ملیندا سان شما که خواهری ندارید !
ملیندا : داشتم اما بخاطر اتفاقاتی اونو از دست دادم وقتی خیلی کوچیک بودم خواهر دو قلو من بود
کای : حتی ما هم ازش هیچ عکس یا یادگاری نداریم
انیا تو ذهنش : ملیندا یه خواهر داشته اما کسی چرا درباره اون هیچ چیزی نگفته
ملیندا : اینا رو ولش کنید انیا تو چند سالته ؟
انیا : من 19 سالمه
ملیندا : عالیه با دامیان هم کلاسی میشی
دامیان : حتمی لازمه این همه مدرسه
ملیندا: انیا الان دیگه یه دزمونده پس باید به مدرسه ای بره که در شعن و شعور خانواده ما باشه
دامیان با اه و ناله ای گفت:
دامیان : باشه بابا
.
.
.
فلش بک به بعد از شام:
انیا تو اتاقش نشسته بود و داشت با لبتابش دنبال اطلاعاتی درباره خواهر ملیندا می گشت
اما چیزی پیدا نکرد اصلا چیزی در این باره نبود
انیا تصمیم گرفت که به اتاق مطالعه ملیندا بره ( انیاس دیگه فکر نمی کنه 😅)
در اتاق مطالعه رو آروم باز کرد و با چراغ قوه کوچیکی دنبال مدرک و اینا می گشت
که ناگهان دامیان از پشت سر اون صدا کرد
انیا تو اومد جیغغغغغ بنفش بزنه دامیان انیا رو بغل کرد و دستش رو گذاشت رو دهنش
دامیان : ساکت باش منم ( خیلی آروم )
انیا : تو اینجا چیکار میکنی
دامیان : سوال اینه خودت اینجا چیکار می کنی دنبال چی هستی ؟
انیا : من... من ....خوب راستش ....
دامیان : می دونم دنبال یه سرنخ درباره خالم می گردی
انیا : از کجا فهمیدی ؟؟؟
دامیان : اونش به تو ربطی نداره کوچول
انیا : من کوچولو نیستم 😡
دامیان : ولش کن تو برای چی اومدی توی این خونه اصلا چیکاره ای ؟؟؟
انیا : نمی دونم بعد از مرگ نامادریم یه نامه به دستم رسید و بعدش سر از اینجا در آوردم
دامیان : نامادریت متاسفم برای ...
انیا : مهم نیست اصلا چرا دارم این وقت شب با تو حرف می زنم
دامیان : دیونه من می تونم کمکت کنم
انیا : تو چجوری می خوای به من کمک کنی
دامیان : اینجا نمی شه
انیا : من با تو هیچ جا نمی یام
دامیان : اگه می خوای به جواب برسی بیا
انیا : باشه
دامیان انیا رو می بره به اتاقش پشت یه پستر یه در مخفی هست که میرسه به یه اتاقک کوچیک داخلش کلی نامه عکس قدیمیه
.
.
.
خوب دستم شکس دیگه بسه حالا بنظرتون دامیان چه کمکی می تونه به انیا کنه 😵‍💫
تا پارت بعد بای بای 🩷🩷🩷🩷🩷💚💚💚💚💚💖💖💖💖💗💗💗💗💗💗❤️❤️❤️❤️❤️😍😍😍😍😍😘😘😘😘😘🥰🥰🥰🥰🥰
دیدگاه ها (۶)

اسلاید اول : عمارت دزموند اسلاید دوم : لباس انیا اسلاید سوم ...

اینو یادم رفت اینم اتاقک دامیان😅

سلام سلام خوب می خو استم بگم که دلم براتون خیلی تنگ شده بود...

سلام به همه و ببخشید که این هفته پارت ندادم به دلایل ویسگون ...

دروغی که واقعی شد

دروغی که واقعی شد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط