{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خاطراتی از شهید سید مصطفی موسوی

خاطراتی از شهید سید مصطفی موسوی

با پدرش که حرف میزد معلوم بود چندباری خطر از بیخ گوشش رد شده.
به شوخی چندباری حرف از شهادت زده بود اما بار آخر می گفت دعا کنید اینبار شهید شوم.
بعد از شهادتش هم همه می‌گفتند که مصطفی خودش می‌خواست و دعا کرده بود که برود.
می گفتند چرا حرف شهادت را میزنی؟ تو که خانواده خوبی داری.
گفته بود به خاطر دل کندن از خانواده نیست، دلم با عشق دیگری است.

مادر از عشق و علاقه مصطفی می‌گوید که اگر نبود او را به سوریه نمی‌کشاند:
"با من از شهادت حرف نمی‌زد می دانست ناراحت می‌شوم.
اگر عشق و اراده‌اش نبود بار اولی که برگشت دیگر به سوریه نمی‌رفت اما خودش می‌خواست که برود.
خودش می‌خواست که وارد رزم شود.

امام و شهدا را یاد کنیم با ذکر صلوات
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
دیدگاه ها (۰)

بسم رب الشهدا و الصدیقین شهید حسین آخوندی سال 1344 در خوراسگ...

السلام علیک یا صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف دعای س...

امام و شهدا را یاد کنیم با ذکر صلوات اللهم صل علی محمد و آل ...

پدرم دوستی داشت که بهش می گفتند ممد سرگردانمی گفتند آن قدیم ...

چرا آقای لاریجانی را در شهر قم دفن کردند؟چند روز پیش با دو ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط