گاهی ادای رفتن در می آوری

....
گاهی اَدای رفتن در می آوری....
فقط خودت می دانی،
که چمدانت خالیست....
و پایت نای رفتن،
و دلت قصد کندن ندارد...
اَدای رفتن در می آوری،
بلکه دستی،
از آستین در آید و
دو دستی بازویت را بچسبد و
چشمی اشک آلود،
زل بزند
توی چشمانت و
بگوید؛
بمان!!!
و تو چقدر به شنیدنش محتاجی....
گاهی اَدای رفتنی ها را در می آوری،
بلکه به خودت ثابت کنی،
کسی خواهان ماندنت هست هنوز..!!!
و وای از وقتی که نباشد کسی...
با چمدان خالی،
و پای بی اراده،
و دل جا مانده،
کجا میشود رفت.....؟؟ کجا..؟؟؟؟
دیدگاه ها (۱)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط