{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دزدی از نردبان خانه ای بالا می رفت. از شیار پنجره شنید که

دزدی از نردبان خانه ای بالا می رفت. از شیار پنجره شنید که کودکی می پرسد: خدا کجاست؟
صدای مادرانه ای پاسخ داد: عزیزم خدا در جنگل است ،
کودک پرسید: چه کار می کند؟
مادر گفت: دارد نردبان می سازد !
دزد از نردبان خانه پایین آمد و در سیاهی شب گم شد...

╬═╬
╬═╬
╬═╬
╬═╬
╬═╬
╬═╬

سالها بعد دزدی از نردبان خانه حکیمی بالا می رفت .. از شیار پنجره شنید که کودکی می پرسد:خدا چرا نردبان می سازد؟
حکیم از پنجره به بیرون نگاه کرد. به نردبانی که سالها پیش، از آن پایین آمده بود ! و رو به کودک گفت:
برای آنکه عده ای را از آن پایین بیاورد و عده ای را بالا ببرد...
دیدگاه ها (۲)

چارلز دیکنزچارلز دیکنز نویسنده انگلیسی می نویسد: «اگر منظور ...

@@

****

تمامـ ِ رنگ های دنیــا روسیاه مـﮯ شوندوقتـﮯ سیاهـﮯ ِ چادرم ،...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

پدر پریسا گفت  سیاوش جان چند لحظه صبر کن با شما کار دارم . ق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط