{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ای بی وفا ، راز دل بشنو ، از خموشی من 

ای بی وفا ، راز دل بشنو ، از خموشی من 
این سکوت مرا ناشنیده مگیر

ای آشنا ، چشم دل بگشا ، حال من بنگر 
سوز و ساز دلم را ندیده مگیر

امشب که تو ، در کنار منی ، غمگسار منی 
سایه از سر من تا سپیده مگیر

ای اشک من ، خیز و پرده مشو ، پیش چشم ترم 
وقت دیدن او ، راه دیده مگیر

دل دیوانه ی من به غیر از محبت 
گناهی ندارد ، خدا داند

شده چون مرغ طوفان که جز بی پناهی 
پناهی ندارد ، خدا داند

منم آن ابر وحشی که در هر بیابان
به تلخی سرشکی بیفشاند

به جز این اشک سوزان 
دل نا امیدم گواهی ندارد ، خدا داند

دلم گیرد هر زمان بهانه ی تو 
سرم دارد شور جاودانه ی تو

روی دل بود به سوی آستانه ی تو
چو آید شب، در میان تیرگی ها، گشاید پر

روح من به شور و غوغا
رو کند چو مرغ وحشی ، سوی خانه تو
دیدگاه ها (۱)

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنوندلم را دوزخی سازد...

تیر پران بین و ناپیدا کمانجانها پیدا و پنهان جان جانتیر را م...

ترک شهوت ها و لذت ها سخاستهر که در شهوت فرو شد برنخاستمولانا

از کنار من افسرده تنها تو مرو دیگران گر همه رفتند خدا را تو ...

#شعر_نو 🕊رفتم و زحمت بیگانگی از کوی تو بردمآشنای تو دلم بود ...

🌹 شعر 🌹«گفته بودی که چرا محوِ تماشایِ منی»یا چرا در پیِ چشما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط