( 3 تفنگدار )
( 3 تفنگدار )
پارت ۱۶۷
جونگکوک: اینجوری نگو دیگه ترو خدا من ترو میخواهم نه بچه رو درسته .. هر دو زوجی ..باید بچه دار بشن ولی...عشق ما بزرگ تره
هاری سکوت کرد سپس چشم در آن تیله های مشکی دوخت .. جونگکوک سکوت نمود درست بود که هر دو سکوت کرده بودن ولی با آن چشم های پر از غم هر دو میتوانست صحبت های پاشنه باشن ..
جونگکوک نرم و آروم خم شد و سفت پر عطش گونه هاری را بوسید .. کافی نبود برای هاری .. این عشق شیرینی را داشت و از ته قلبش میخواست او را از دست بده چون این فرد متعلق به خودش بود ... کم کم بوسه های ریز جونگکوک سمت خط فکش رفت نرم هر قسمت ای که شیرینی بود لراش را میبوسید ... دست هایش سمت پهلو های باریک و خوشفرم دخترک رفت سپس با حرکت یهویی از روی زمین بلندش کرد و روی اپن نشاند بدتری شراب را از دستش کشید سپس در کنارش قرار گذاشت آروم با دستش پهلو هاری را گرفت سپس لبش را نزدیک لب های هاری برد با برخورد لبای جونگکوک بدن هاری لحظه ای داغی گرفت او هم دلتنگش بود تا حدی که میخواست آن لمس ها را تجربه کنه .. ثانیه ای نگذشت که خودش هم دستش را دور گردن جونگکوک برد و نرم همراهی کرد جونگکوک با عشق پایین لب هاری را بوسید و هاری هم با عشق خودش را بهش بهش نزدیک کرد ....
خانم شین آروم و با غمگینی چشم به دخترکش دوخت جمع سنگینی بود همه در سکوت و با اختیارم نشسته بودن یوری حتی نیم نگاهی هم به مادر و پدر ندوخت نه اینکه بخواهد تفنری از آن ها داشته باشه نه بلکه او ترسیده بود .. همین .. یونگی جدی دکمه کتش را باز کرد سپس چاپستیک را روی میز گذاشت سپس حدی گفت
یونگی ؛ ما فقد ... بخاطر یوری گفتیم بیایین اینجا !
همه نگاهشان روی یونگی قفل شدن ... آقای شین با جدیت گفت
آقای شین: میدونیم شما پدر واقعی یوری هستین ولی انتظاری نداشته باشین چون ما دخترمون رو با خودمون میبریم
یونگی حدی مشتش را روی میز گذاشت
یونگی : من زنمو از دست دادم ولی اجازه نمیدونم دختره گمشده ام رو ازم بگیرین
مین جون : ولی شما ولش کردین اینو همه میدانند پس انتظار خودتون رو جمع کنید
تهیونگ کلافه نفسی کشید ولی تند جدی گفت
تهیونگ: کافیه یوری عروسک شما نیست خودش میدونه چیکار کنه خودش تا حدی بالغ و عاقل هست
یوری حالا چشم به تعیونگ دوخت حس خوبی و بزرگی بهش میداد ولی سکوت کرد و به بشقاب اش چشم دوخت ...
جیمین آروم دستش را روی دست یوری گذاشت نگاه غمگین یوری روی جیمین قفل شد .. جیمین نرم لبخند ای زد یوری همراهش سری تکون داد .. حرف های یونگی و آقای شین تمومی نداشت و تهونگ ای که هر ثانیه سعی در آرامش و صحبت هایش میشد ولی آن ها هر دقیقه عصبی میشدن جونگکوک در میان آن بحث تند میخندید و در خال مسخره کردن همه بود
پارت ۱۶۷
جونگکوک: اینجوری نگو دیگه ترو خدا من ترو میخواهم نه بچه رو درسته .. هر دو زوجی ..باید بچه دار بشن ولی...عشق ما بزرگ تره
هاری سکوت کرد سپس چشم در آن تیله های مشکی دوخت .. جونگکوک سکوت نمود درست بود که هر دو سکوت کرده بودن ولی با آن چشم های پر از غم هر دو میتوانست صحبت های پاشنه باشن ..
جونگکوک نرم و آروم خم شد و سفت پر عطش گونه هاری را بوسید .. کافی نبود برای هاری .. این عشق شیرینی را داشت و از ته قلبش میخواست او را از دست بده چون این فرد متعلق به خودش بود ... کم کم بوسه های ریز جونگکوک سمت خط فکش رفت نرم هر قسمت ای که شیرینی بود لراش را میبوسید ... دست هایش سمت پهلو های باریک و خوشفرم دخترک رفت سپس با حرکت یهویی از روی زمین بلندش کرد و روی اپن نشاند بدتری شراب را از دستش کشید سپس در کنارش قرار گذاشت آروم با دستش پهلو هاری را گرفت سپس لبش را نزدیک لب های هاری برد با برخورد لبای جونگکوک بدن هاری لحظه ای داغی گرفت او هم دلتنگش بود تا حدی که میخواست آن لمس ها را تجربه کنه .. ثانیه ای نگذشت که خودش هم دستش را دور گردن جونگکوک برد و نرم همراهی کرد جونگکوک با عشق پایین لب هاری را بوسید و هاری هم با عشق خودش را بهش بهش نزدیک کرد ....
خانم شین آروم و با غمگینی چشم به دخترکش دوخت جمع سنگینی بود همه در سکوت و با اختیارم نشسته بودن یوری حتی نیم نگاهی هم به مادر و پدر ندوخت نه اینکه بخواهد تفنری از آن ها داشته باشه نه بلکه او ترسیده بود .. همین .. یونگی جدی دکمه کتش را باز کرد سپس چاپستیک را روی میز گذاشت سپس حدی گفت
یونگی ؛ ما فقد ... بخاطر یوری گفتیم بیایین اینجا !
همه نگاهشان روی یونگی قفل شدن ... آقای شین با جدیت گفت
آقای شین: میدونیم شما پدر واقعی یوری هستین ولی انتظاری نداشته باشین چون ما دخترمون رو با خودمون میبریم
یونگی حدی مشتش را روی میز گذاشت
یونگی : من زنمو از دست دادم ولی اجازه نمیدونم دختره گمشده ام رو ازم بگیرین
مین جون : ولی شما ولش کردین اینو همه میدانند پس انتظار خودتون رو جمع کنید
تهیونگ کلافه نفسی کشید ولی تند جدی گفت
تهیونگ: کافیه یوری عروسک شما نیست خودش میدونه چیکار کنه خودش تا حدی بالغ و عاقل هست
یوری حالا چشم به تعیونگ دوخت حس خوبی و بزرگی بهش میداد ولی سکوت کرد و به بشقاب اش چشم دوخت ...
جیمین آروم دستش را روی دست یوری گذاشت نگاه غمگین یوری روی جیمین قفل شد .. جیمین نرم لبخند ای زد یوری همراهش سری تکون داد .. حرف های یونگی و آقای شین تمومی نداشت و تهونگ ای که هر ثانیه سعی در آرامش و صحبت هایش میشد ولی آن ها هر دقیقه عصبی میشدن جونگکوک در میان آن بحث تند میخندید و در خال مسخره کردن همه بود
- ۱۶.۸k
- ۱۶ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط